تبليغاتX
قرنی از باران
 

پشت چراغ قرمز

همه برای عبور عجله داشتند...

تنها من و نگاه تو

بی خیال هر قرمز و سبزی

در همهمه ی بی عبور ماشین ها از هم عبور کردیم

و هیچ کس عبور ما را ندید!

چراغ سبز شد،همه رفتند

فقط من و تویی که عبور کرده بودیم،

برای همیشه پشت چراغ قرمز دلمان ماندیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 14:16  توسط بئاتریس  | 
 

من سالهاست که به معجزه ی همخوابگی دستها ایمان آورده ام؛

                                                   تنها، دستم به دستت نمی رسد.

 

نمی بینی نگاههایمان شورند؟

- مثل آب دریا که تشنه تر مان می کند-

و صداهایمان دغل شده اند؟!

 

                              من از آغاز در آینه خوانده بودم،

                              نباید جز به دست ها امید داشت،

                              و جز از حنجره ی این قلم نفس بریده، راستی خواست.

                              افسوس!!

                              نه چشم های تو خط مرا می خوانند،

                              و نه دست های من به دست تو می رسند!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت 13:50  توسط رضا  | 
 


پاهای تو عزم دویدن فاصله ها را کرده اند، 
و نمی دانند دستان من در این خاک، بال نمی شوند!

من سنگ شده ام، سنگین شده ام،
   دیگر به گرد پای تو هم نمی رسم!
                                        برو!

من هم روزی خاک می شوم، و همسفر باد می روم...

 

پ.ن:
۱- یخ چشمانم را آب می کند آرام، آرام، شعله ی نفرتی که به جانم انداخته اند..
۲- ما که تنها پیوندمان خون است.خونم را عوض می کنم!! که دیگر همین نسبت خونی را هم نداشته باشیم!! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 20:39  توسط رضا  | 
 

پرسیدم: چرا من؟

گفت: میخوام ببینم، بچه پاستوریزه هایی مثل تو، توی رختخواب فرق اشون با بقیه چیه؟!

[خیلی دلم می خواست بهش ثابت کنم اونقدرها هم که اون فکر میکنه، پاستوریزه نیستم؛ اما...]

پوزخندی زدم و گفتم: هیچ!!

گفت: یعنی چی؟

گفتم: یعنی هیچ فرقی ندارن! توی رختخواب، همه مثل هم ان ...

[همینطور بر و بر نگام می کرد. انگاری نفهمید که گفتم: خداحافظ!]

 

 

پ.ن

1- شاید تنها فرق آدمها، توی رفتن و نرفتن به رختخواب، با امثال تو باشه!!

2- باور کن تنهای هووی تو ، "تنهایی" خودمه که گاهی به همه کس و همه چیز ترجیح اش میدم...

3- چقدر فاصله هست بین تو و تو !!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 7:36  توسط رضا  | 

 

بالاخره بغض بهار ترکید؛ حسودی ام شد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 18:48  توسط رضا  | 
 

مقروض ترین "وجودِ" عالمِ هستی خداست! که شش، هفت میلیار آدم سمج، با گردن تیزِ عصیان کرده و نعره های بلند - روی زمین - طلبکارش هستند!!!

پ.ن:
اینجا نوشتن هم شده کارِ حضرت فیل!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 22:28  توسط رضا  | 
 

مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر
                                ناتمام است درخت!

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات

مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوسه و عید 
      در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد 
          و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف 
                                            تشنه زمزمه ام

مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد 
                                    پس چه باید بکنم؟
   من که در لخت ترین موسم بی چهچهه سال 
                                        تشنه زمزمه ام

بهتر آن است که برخیزم
              رنگ را بردارم
               روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم ....

« سهراب سپهری »

گرمم کن .. 

پ.ن:

۱- پ.ن ها، شخصی هستن و مخاطب خاص دارن! مطمئنم اونایی که باید بدونن، میدونن!!
۲- حالم خوبه!
۳- آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست / هر کجا هست، خدایا! به سلامت دارش...
۴- هنوزم من بهترینم! تو باختن، تو بردن، تو نقش بازی کردن... بگو میدونی الان چه حالی دارم؛ تا بگم: نه، نمیدونی!!!
۴- بعد از چند سال، اومدن بهار رو واقعا دارم حس می کنم!!!
۵- این روزها، همش یاد یه ترانه ی قدیمیِ اونورِ آبی می افتم: اومد بهارُ /  بوی یارُ /  این بهار از اون بهارا شد/ .../ از در رسیدُ / مارو دیدُ / با نگاهی عاشق ماشد...
۶- شدیدا احساس «فُرغون» بودن، دارم!! چون با یه طومار از سفارشات خرید، فرستاده میشم بازار و شبیه یه «فُرغون پُر» بر میگردم خونه!! مردِ خونه ای گفتن!!!
۷- اعتراف می کنم که املای درست «فُرغون» رو بلد نیستم و شانسی نوشتم! اگر اشتباهه عذر میخوام.
۸- سال نو مبارک! سرخ سرخ باشید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 16:10  توسط رضا  | 

 

 هر چی بیشتر می گذره، بیشتر به «بی حرفی» خو می گیرم! با خودم میگم: شاید بهتره اونچه رو که پشت قاب چشم هام می گذره، برای خودم نگه دارم و به این «سکوت» اعتماد کنم! نمیدونم! گاهی از خودم می پرسم: رضا! تو واقعا برای اینجا وقت نداری؟ یا اینکه نمیخوای وقت داشته باشی؟ ... من اینجا رو دوست دارم و دلم نمی خواد مثل مرداب بو بگیره، اما ... روزهای خوبی نیست!
صفحه ی وبلاگ رو که باز می کنم، این پیام «تو هم سکوت رو بشکن!!» بدجور میزنه تو ذوقم!! اما حتی حسِ ورداشتن همین دو خط کدِ جاوا هم نیست... روزهای خوبی نیست!
وقتی همه ی وجودت داره از ترس و خستگی می لرزه، سخته لبخند زدن و همون دوست، داداش، پسر، دایی رضا، عمو رضا، پسرعمه، پسرخاله یا همون پسرداییِ شاد و خندونِ همیشگی بودن! روزهای خوبی نیست!
ببین! قصه داره تلخ تر از همیشه نقل میشه. دلم میسوزه به حال اون آقاکوچولویی که امروز سفیدِ و فردا سیاه! به حال باباش که زن و بچه داشت و قایمکی عاشق یه دختر جَوون شده بود. به حال مادرش که بی خبر از عاشقیّت(!) شوهرش، فکر می کرد خیلی زرنگه که از یه مرد زن و بچه دارِ دیگه، قول ازدواج و حتی خوشبختی گرفته!!! حالام که پرده ها افتاده و همه از راز هم باخبر شدن و... واویلا!! این وسط یکی نیست دلش به حال خودم بسوزه که شدم اون تلخکی که تلخندهاش دیگه خریدار نداره! ... روزهای خوبی نیست!
بهم نگو: رضا تو که از زندگی مردم خبر نداری، چرا ور میداری تو وبلاگت ازش می نویسی؟ خدا وکیلی، تو که خبر داری بهم بگو: غیر از اینه؟! ... نیست! روزهای خوبی نیست!

پ.ن:
1- به خیلی ها قول داده بودم این پست، پر عکس هایی باشه که تو این مدت تهییه کردم. اما منصرف شدم... همه ی عکس ها بی مناسبت شدن! شاید یه وقت دیگه!
2- پست بعدی شاید همین فردا باشه و شاید هم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 20:1  توسط رضا  | 
 

ببین
ببین!
حتی عبور پرنده
             از فراز سرت،
 یک اتفاق ساده نیست...
مگر نه اینکه درمیانه ی
           هر اندوهی دلخراش
                 و یأسی موهن،
آنجا که غصه ای گلوگیر
مردان بزرگ را حتی به زانو در می نشاند ــ 
                                      ــ تا به حسرت
                        باغ یکبار عمر، گریه کنند،

نه آنجا که دیگر
        اصلاً نمی پنداشتی...
همیشه
 دری
       گشوده بود!

ببین!
حتی عبور پرنده
          از فراز سرت،
یک اتفاق ساده نیست...

 

                                                                           " بهزاد میهن خواه "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 0:43  توسط بئاتریس  | 
 

برای آدمهای کوچیکی مثل من، نوشتن از حسین(ع) یعنی رسیدن به بی حرفی؛ و گفتن از آقام ابوالفضل(ع) یعنی رسیدن به یه بغض تلخ ...

 خوانمت امروز در میدان جنگ
همزمان بارد به رویم تیر و سنگ
امتحانم کن! که چون عاشق شدم!؟
بی کفن،بی سر، تو را لایق شدم ..

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 17:38  توسط رضا 
 

بنده خدا! این هم پستی که خواسته بودی برای تو بنویسم؛ یه کابلUSB  از مغزم وصل کردم به پشت سیستم، که هر چی حرف تو سرم هست، بشنوی ...

1-       بُگذر از من؛ نمی خوام بزرگترین حسرت زندگیت باشم .. !!

2-       نمیدونم چرا همیشه آدمهای پاک قصه، قربانی آدمهای ناپاک قصه میشن!؟

3-        میان چشم و ابروی تو گیر و داری بود / شدم کشته در این میانه این چه کاری بود!؟

4-       خدایا! مگه نمیخواستی شرمنده ام کنی؟ تبریک میگم، موفق شدی.. حسابی روم کم شده!!

5-       به تماشا سوگند و به آغاز کلام ... واژه ای در قفس است...

6-    قلم رو که روی صفحه گذاشتم و شروع کردم به پررنگ کردن نقطه، فقط می خواستم به ذهنم فرصتی داده باشم برای پیدا کردن جای واژه ها و نوشتن... به خودم که اومدم دیدم واژه ها جای خودشونُ دادن به نقطه ی سیاه بزرگی که همه ی سفیدی صفحه رو پر کرده..

7-       لعنت به این همه واژه بی مصرف، که هیچ کدومش درد آدم رو، دوا نمیشه..

8-       گاهی اوقات، احساس می کنم خط سیر زندگیم، جلو نمیره؛ فقط سر جای خودش داره چین می خوره..

9-       شازده! تو فکر میکنی، کی باید تاوان دلهایی رو که به خاطر دلت می شکنم، پس بده!؟ من! مگه نه!؟

10-   چه کم و کوچیک میشن تو نظرم، آدمهایی که وقت سخنرانی تو جمع و تو و وبلاگ و.. خودشونو پشت یه مشت حرف و حدیث قلمبه و آیه ی تکرار، قایم میکنن. بدون اینکه هیچی ازش بفهمن..

11-  فرمودند: هم فاز ما نیستید! احتمالا یعنی ما از لشگر کفاریم و ایشون از سپاه حق!! ایضاً اضافه فرمودند: به تازگی از یک بنده خدایی استماع کرده اند، که چت با نامحرم جز در موارد ضروری حرام است! و علاوه بر اینکه خدا تو این دنیا کورت میکنه، اون دنیا ده فروند زنبور مامور میشن که روزی هزار بار نوک انگشتاتو نیش بزنن!!! و چقدر دلم می خواست بپرسم، جناب ملا! موارد ضرورت چــت با نامحرم رو چــــه کســــی تعیین می کنه!؟

12-   از اعمال جدیدی که تازه گیها و به فراخور زمان برای قبولی حج واجب شده، عبارتند از:

الف) بستن یک دستگاه طاق نصرت سر خیابون اصلی، به ضمیمه ی کلی پرچم و گل و بلبل و ... که هزینه ی کرایه داربست و برپا کردن متعلقاتش، تقریبا معادل پول جهیزیه ی یه عروس باشه!!!

ب) هفت روز و هفت شب ولـیـمه دادن به مردم نیازمند شهر از قبیل : شــهردار – اعضای شــواری شهر – فرماندار – فرمانده ناحیه انتـ ـ ـظامی و سـ ـ ـپاه و ارتـ ـ ـش و ...

ج) مِشِ هفت رنگ برای موهای خانم حاجی و کت و شلوار یک میلیون و خورده ای گِـ ـ ـراد، برای حاجی و پیراهن دِکُلتهِ ی قرمز، با چاک باز، تا روی لگن از بغل، برای دختر حاجی!! فقط و فقط برای آبروداری بین مردم!!!

13-   دست بردار از این در وطن خویش غریب..

14-   بحث زن گرفتن، تو خونه ی ما همچنان داغِ داغِ ، اما خوشبختانه سوژه من نیستم؛ داداشمه ...

15-  بعضی آدمها حیف ان، بد جوری هوسی شدم، روی اسم هاشون کلیک کنم، بعد از زندگیم Shift+Delete اشون کنم!!!

16-   عکس ما رو توی پ.ن4 پست قبلی انگار جز چند نفر، کسی متوجه اش نشده!!!

17-   ها!؟ چیه!؟ خیلی بد حرف میزنم!؟ آقا جان مدلشه! حرفی هست؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 16:28  توسط رضا  | 
 

خداوند تنهاست،
و به هر انسانی سهمی از ایــــن تنهایی عطا کرده
که با هیـــچ وجــــودی پر نمــی شود!!

 

پ.ن:

۱- فعلا دنیای خارج از قاب این مانیتور، برام جذاب تره. حوصله ی آدمک های دیجیتالیه اینجا رو ندارم .
۲- دخترک ممنون از بابت دعوتت به بازی، اما واقعیتش اینه که از آدمای اینجا جز یه نقاب چیزی نمی شناسم. همچنان آدم های واقعی رو ترجیح میدم ..
۳- از صداهای پشت پرده خوشم نمیآد. هرکی حرفی داره بیاد رو صحنه ..
۴- این منم !

 

  • دیگه نمیخوام «هیچ کس» باشم ! خودم میشم. همونی که تو لینک پ.ن۴ می بینید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 3:19  توسط رضا  | 
 

پ.ن:

۱- خیلی گرفتارم...
۲- تو یه هنرستان دیگه هم کلاس گرفتم، تقریبا تموم هفته، صبح و عصر سر کلاسم.
۳- خونه ای رو می شناسم که گنجینه ی دردٍ و بچه هایی رو که وارث حماقت پدر مادر هستن!
۴- آمار مسائلی که برای حلشون کاری ازم بر نمیاد، داره زیاد میشه!
۵- انگار منتظر یه اتفاقم، اما نمیدونم چی ... ؟
۶- دیروز سر کلاس به خاطر یه موضوعی، روی تخته نوشتم :
نی! نگویم چونکه تو خامی هنوز / در بهاری و ندیدستی تموز
در نیابد حال هیچ پخته خام / پس سخن کوتاه باید والسلام
.
.
نیم ساعت باقی مونده به زنگ، نه من یک کلمه حرف زدم، نه هيچ كدوم از دانش آموزها...

 

اضافه شده در ۲۴/۹/۱۳۸۶ توسط هیچ کس :

اینا رو یه بنده خدایی که هیچ آدرسی هم نداره، به اسم دختر مو قرمز، توی نظرات فرموده:

( انگاری خودت بچه نبودی، اینا چیه که واسه بچه ها نوشتی، این مولوی بازی بظاهر پر معنی ولی تو خالی رو برا خودت نگهدار تا نسل بعدی دیگه آخوند وامونده نشه، اگه کاری واسه بچه ها نمیتونی بکنی و از زور بیکاری معلم شدی مقصرش بچه ها نیستند، اشک و ناله واسه بچه ها نساز، شما ها دیگه چه جوری هستین، از مولوی خونیت هم تعجب دارم کاش همون مولوی رو هم درست بخونی که هرچی نوشته در شرایط خاصی نوشته، پخته و خام رو لا اقل با شرایط بسنج نه سرکلاس، فکر می کنی خیلی هنر کردی نیم ساعت بچه ها رو مثه خودت گیچ و ساکت کردی؟)

ما هم می فرماییم:

۱- هر کس بد ما به خلق گوید  / ما سینه ی وی نمی خراشیم
      ما خوبی او به خلق گوئیم /  تا هر دو دروغ گفته باشیم !!!

۲- اونایی که منو می شناسن، میدونن که من چه احساسی نسبت به دخترک مو قرمز دارم !! (با دیدن این کامنت خیلی دلم می خواد چشامو همچین از هم بازکنم و بگم: عجب!!! )

۳- بابا رخ بنمای!  شاید ماهم حرفایی داشته باشیم برا گفتن. یه طرفه به قاضی .... ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 10:31  توسط رضا  | 
 

نفس سنیگی از سینه اش بیرون داد و سرش را پائین انداخت؛ انگار به خودش نگاه می کرد؛ گفت: میبینی کار دل های زمانه را...؟
برای اجابت یک جفت چشــم محتاج و ملتمس، از سیمان سخت ترند؛ اما برای بندگی یک گوشه چشــم خمار از ریــمل(!) به تار مویی هم بند نیستند! ... چه مي شود كرد؟!


پ.ن:

چي شد كه فراموش كرديم؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 2:35  توسط رضا  | 
 

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت...




پ.ن:
۱- قضیه رو عشقی نکنین، موضوع یه چیز دیگه است!
۲- چشمامو می بندم که نبینم چی داره به سرم میاد.
۳- انگار یه وزنه ی یک تنی یا شایدم بیشتر، تو سرم تاب میخوره ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 15:53  توسط رضا  | 
 

آی راوی!
رسالت این قصه ها که می بافیم، پر کردن فاصله ها از حجم حقیقت است. نه فاحشه گری در دهان من و تو،  و لق لقه ی عاشقی در چشم دیگران!!
بیا دست برداریم از اجبار واژه ها به تن فروشی. نمی بینی خدا پشت این در بسته دل دل می کند برای در زدن!؟ بیا کمی صادقانه تر بگوئیم خدا ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/26ساعت 11:5  توسط رضا  | 
 

از بالای قله که به صدای شهر ها گوش کنی، صدای آدم ها تا هزار متری آسمان هم نمی رسد! بیچاره حنجره ی آدم، چه غریب افتاده در پیچ گلوی زمین!
گناه آسمان نیست که نم پس نمیدهد و این روزها جواب هیچ "خداخدایی" را نمیدهد. زمین، روزه ی سکوت گرفته است!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 14:41  توسط رضا  | 
 

واقـعیت این است که ما آدم ها،

 به دل باختن خیلـی محتاج تریم؛

                        تا دل بردن !!

 

 

پ.ن: (بی ربط)

تو یه هنرستان فنی پسروونه، موقتا مشغول تدریس شدم ... من همیشه عاشق تدریس بودم. نمیدونین چه کیفی داره پای تخته واستادن و توی گچ رفتن دستها تا مچ!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 17:31  توسط رضا  | 
 

 همه ی پول هایم را سر هم می گذارم. پول اجاره ی یک روز دستهایت، در سال هم نمی شود!! نرخ تورم امسال آن قدر بالاست که مجبورم پول اجاره ی دستهایت را از خودت قرض بگیرم ... کسی چـه می داند؟! شاید روزی آنقدر پولدار شدم که دستهایت را برای همیشه خریدم ...

 

پ.ن

یه دنیا بغض و ناتوانی !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 16:16  توسط رضا  | 
 

      امروز بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، راضی شدم که برم و یه خورده برای آزمون کاردانی به کارشناسی درس بخونم. لای یکی از کتابهایی رو که ترم اول دانشکده پاس کرده بودم، باز کردم. صفحه اولش نوشته بودم :
« ... در افریقا، هر آهویی که صبح از خوب بیدار می شود، می داند که باید از سریع ترین شیر، سریع تر بدود. و هر شیری که صبح از خواب بیدار می شود، می داند که فقط باید از کندترین آهو، تندتر بدود! ... مهم نیست که تو شیر هستی یا آهو. مهم این است که هر لحظه بدانی چقدر باید بدوی ... »
تمام امروز رو - با اینکه می دونستم فرق چندانی نداره! - به این فکر می کردم که من اون آهویی هستم که از سریع ترین شیر، سریع تر ندویده!؟ یا اون شیری که حتی نتونست از کندترین آهو، تندتر بدوه!؟

 

پ.ن :

۱- یه روز هم که خواستم پسر حرف گوش کنی باشم، حاشیه شلوغ کتابهام و خاطره هاشون نذاشت! ... به یک دست کتاب و جزوه با حاشیه های سفید و بدون هیچ شعر واررونه ای روی جلد، نیازمندیم!
۲- سخت محتاجم؛ تو مرا بس باش ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 19:23  توسط رضا  |