بازم معرفت غريبه ها ! خوب يا بد ، كم يا زياد اومدن و نذاشتن اينجا متروك بمونه .
اما ، اومدن تو كجا و ....!
نمي دونم چي بگم ؟ درست لحظه اي كه فكر مي كنم بغض يه عمر حرف نگفته تو گلوم گير كرده ، هيچي برا گفتن ندارم .
آخه !
ساختنش به عشق تو بود ، اسمش پيشنهاد تو بود ، فقط خدا مي دونه اين اسم چقدر برام معني پيدا كرده ؟ ....
اين نوشته ها نوشته كه نيست ، از تو گفتنه ؛ بي تو از تو گفتنه ! ...... مي بيني ؟
مي بيني چقدر نوشتن رو خوب بلد شدم ؟ از تو مي نويسم بي اينكه تو باشي ..... اما ؛ بعضي وقتا بخودم مي گم : چه فايده ؟ حالا هي تو بنويس !
يك صندلي گذاشته ام جاي اسم ماه
تا تو بيايي وبنشيني به اشتباه
اما تو باز اول اين شعر غايبي
مثل سكوت يا كلماتي شبيه آه
اين صندلي خالي را پاك مي كنم
و مي نويسم آخر اين بيت : ايستگاه
تا باز دست تو بخورد روي شانه ام
من مرد كور مي شوم ، اين بيت كوره راه
اين بيت را محاكمه تشكيل مي دهم
با دستبند مي رسم از راه بي گناه !
تنها به شرط اينكه تو از حاضرين شوي
من مرد متهم ، همه بيت : دادگاه
خود را به تيرباران محكوم مي كنم
حتي به جرم هاي خودم مي شوم گواه
اين بيت سمت جوخه اعدام مي روم
با پاي زخم ، پيرهن زرد راه راه
خونم به روسري تو پاشيده مي شود !
اين بيت را كه با عجله مي كني نگاه
آن وقت توي قبرم بيدار مي شوم
شب ، با صداي رد شدن كفش هاي ماه
تو مي تواني آمده باشي و يك غروب
بر سنگ من گذاشته باشي گلي سياه
حالا كدام بيت مي آيي؟ كدام سطر؟
حتي به يك بهانه كوچك ، يك اشتباه
حالا تو باز آخر اين شعر غايبي
مثل سكوت يا كلماتي شبيه آه
شعر از محمد سعيد ميرزايي
حرف براي گفتن زياد دارم اما حوصله اصلا ....
خرابم آنچنان كز باده هم تسكين نمي يابم ....
.
قاصدک ، .....
ابر های همه عالم شب و روز در دلم می گریند ......
.... نه ! ..... انگار زورم به این وسوسه نمی رسد .
لعنت به این دعوت شوم که این طور گوش مرا پر کرده و به اسرار می خواهد دامن به گناه آلوده کنم .
به خودم می گویم : اصلا به جهنم ! برو هر کار که دلت می خواهد انجام بده . اما یادت باشد . جواب مهتاب را که هنوز هم منتظر در آغوش گرفتن آن تک ستاره غریب است را خودت باید بدهی ....
بعد نگویی : شرمنده دل نوشته های آن موقع ها هستم . زار نزنی که : ببین چطور دستی دستی زلالم را زنگار زدم .
نگویی : باشنیدن صدای چلچله که به هوای تو پرواز کرده و اوج می گیرد تنت از شرم خیس عرق می شود.
بعد نگویی : ای خدا بچه بودم خر شدم نفهمیدم ... بعد ... بعد ...
اصلا به جهنم ! برو هر کار که دلت می خواهد انجام بده . دیگرم بی خودی نقش آدم های دل تنگ از دنیا بریده را بازی نکن !
« هیچ کس »
ایمانیم آغشته به تردید
خروش موجیم در پای صخره
شو ق گفتنیم هم بستر سکوت
آرزو ایم بر آورده در خواب
خواب رسیدنیم نا تمام
.... دلیل بغض همیم بی دلیل ....
« هیچ کس»
اما امروز این چنین روشن و سبک می رسد! نومیدی هنگامی که به مطلق می رسد یقینی زلال و آرام بخش می شود! چه قدرت و غنایی است در ناگهان هیچ نداشتن . اضطراب ها همه زاده ی انتظار هاست. هیچ گودویی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جاده ها همه خلوت ، راه ها همه بر چیده و چه می گویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه ی راه ها رسیده ام ، جهان سخت فرتوت و ویرانه است . چه کنم؟ باز می گردم!
رجعت!
بهشتی را که ترک کردم باز می جویم. دستهایم را از آن گناه نخستین ، عصیان ، می شویم. همه ی غرفه های بهشت نخستینم را از خویشتن خویش فتح می کنم! طبیعت را، تاریخ را، جامعه را و خویشتن را. در آنجا من و عشق و خدا دست اندر کار توطئه ای خواهیم شد تا جهان را از نو طرح کنیم، خلقت را بار دیگر آغاز کنیم. در این ازل دیگر خدا تنها نخواهد بود. در این جهان من نیز دیگر غریب نخواهم ماند. این فلک را از میان بر می داریم. ملکوت را به زمین فرود می آوریم. بهشتی را که در آن همه ی درختان ممنوع اند، جهانی که دستهای هنرمند ما معمار آن است... .
« دکتر شریعتی»