تبليغاتX
قرنی از باران
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/28ساعت 18:23  توسط رضا  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/23ساعت 1:32  توسط   | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت 19:42  توسط رضا  | 

-        چكار ميكني؟

-        مي مي زنم .

-        براي چي؟

-        كه فراموش كنم .

-        چي رو؟

-        سرشكستگيم رو.

-        سرشكستگي چي رو؟

-        سر شكستگي مي خواره بودنم رو ...

 

 "كتاب شازده كوچولو ( با كمي تغير)"


 

پ.ن : از وقتي بچه بودم يادمه هميشه بهم مي گفتن : سعي كن هيچ وقت از دايره بيرون نيفتي !

پ.ن : دايره ها انواع مختلفي دارند.

پ.ن : هر كي دلش مي خواد با من از دايره اش بيرون بپره دستشو ببره بالا .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/13ساعت 19:33  توسط رضا  | 

وحشی شده ام ؛

چشمانم ،  زبانم ، دلم ،

                                     همه را به بند خواهم کشید !

« هیچ کس»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/09ساعت 18:36  توسط رضا  | 
 

آن چه بوده است

همان است که خواهد بود

و آن چه شده است

همان است که خواهد شد

و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست.

« دومین مکتوب - پائولو کوئیلو »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/02ساعت 23:55  توسط   |