تبليغاتX
قرنی از باران
نه دیگر !

آن پسر بچه های تخس و بازیگوش نیستیم ، بزرگ شده ایم .

بزرگ شده ایم که می شکنندمان

که می شکنیم .

پوستمان کلفت شده است

اگر نه ، تاب نمی آوردیم

این همه شکنندگی را .....

« هیچ کس »

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/27ساعت 16:28  توسط رضا  | 
 

پرودگارا

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

و مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

 « دکتر شریعتی »

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/24ساعت 11:54  توسط بئاتریس 
- تو ؟!

نمی دانم بذر زوالی

یا

آبستن اعجاز ؟!

« هیچ کس »

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/22ساعت 19:10  توسط رضا  | 
آدم ها

چند وقتی است آدم برفی شده اند

انگار خورشید هم

زورش به آنها نمی رسد !

« سمانه غلامی »

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/17ساعت 16:15  توسط رضا  | 
چشم ها که امتداد راه را خواب آلود طی کنند ،

از افتادگی سر و

سستی پاهایمان گریزی نیست !

انگار برای رسیدن رمقی نیست.

لحظه رسیدن ، رسیدنی نیست....

« هیچ کس »

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/10ساعت 17:34  توسط رضا  | 
 
دو جاده در جنگلی از هم جدا می شدند٬و من...
من جاده ای را که کم گذر بود بر گزیدم
و تمام تفاوت ها ناشی از این انتخاب بود.
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/05ساعت 23:9  توسط بئاتریس  | 

امشب ستاره های توی آسمون به قدری زیاد بودن و درخشنده که امکان نداشت از تو حیاط رد بشی و متوجه آسمون نشی.

نمیدونم چی شد که یه دفه به سرم زد ، به سمت خونه شما توی آسمون برگردم و ازبین ستاره های اون طرف ، پر نورترینش رو انتخاب کنم و پیش خودم فکر کنم تو اون ستاره هستی.

برگشتم اما تو اون گوشه از آسمون حتی یه ستاره هم سوسو نمی زد . چشام پر اشک شد.

به اطراف آسمون نگاه کردم ،  آسمون پر از ستاره هایی  بود که ندیده گرفته بودمشون ، داشتن به اشکای من می خندیدن !

۱۳/۵/۱۳۸۴

« هیچ کس »


پ . ن : مگر دیوانه خواهم شد دراین سودا که شب تا روز ، سخن با ماه می گویم ، پری در خواب می بینم ....

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/01ساعت 17:30  توسط رضا  |