.
.... انسان اندیشه است . از آن لحظه ای که از عشق روگردان می شود اندیشه ای است کوتاه . و ما دیگر لیاقت عشق را نداریم . تسلیم شویم ........ صبر کنیم که چنین لیاقتی پیدا کنیم ....
طاعون - آلبر کامو
پ.ن: گر از این منزل ویران سوی میخانه روم دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم ....
پ.ن: ... همچنان نای نوشتنم نیست .
...تا کی دلم بحال تصویری که وارونه بزرگ کرده ام
خواهد سوخت؟
« ذق انک انت العزیز الحکیم »
( و به استهزاء وی گویید : عذلب دوزخ را )
بچـش که تو بسیار ( نزدخود ) توانمنـــد و
گــرامی هستی .
(آیه ۴۹ - سوره الدخان)
گریه ات برای چیست ؟
کجا رفت پس آن همه ادعا ؟
شعله های آتش را ببین :
به حجم حقارتت می خندند !
خودت را خیس نکن ،
فقط یک میله ی گداخته است ،
می خواهد یادگاری بسازد
پشت دستت !
یکی بود ، یکی نبود . زیر آسمون کبود ،
رویای ترک خورده ای بود به اسم «ما» . بت کثیفی هم بود به اسم «من» ، که راه عبور این رویا رو بسته بود .
آخر قصه : هم «من» شکشت ، هم «ما» !
« هیچ کس »
پ.ن : تا اطلاع ثانوی ، در اینجا تخته است .
من محتاج این عذابم .
تاول ها را فقط باید تیغ زد ،
تا از شر این همه چرک و خون خلاص شد .
من که به این بوی گند ، عادت نکرده ام ــ نمی کنم .
نمی دانم ، حتما ترکش می کنم .
تو هم عادت نکن به دیدن و دم نزدن .
صداقت را که به هر بهانه ای بود ، خوردم .
حالا مسموم شده ام .
و می گویند :
« انگشت به حلقت فرو کن . باید
دروغ هایت را بالا بیاوری تا خوب شوی ! »
اما ، می ترسم .
می ترسم تاب دیدن نداشته باشی ...... داری ؟!
« هیچ کس »