تهدید می کرد به ۴۸ ساعت بازداشت
فقط و فقط
به جرم خوندن آواز غیر مجاز*
تو محوطه پادگان نظامی !
پ.ن : به جای ۴۸ ساعت اگه تموم شیش ماه باقیمونده رو هم بازداشت می کرد ، عمرا ازش خواهش نمی کردم بی خیال شه ...
* ... آسمون سنگی شده ..... خدا انگار خوابیده ...... انگار از اون بالاها گریه ها مو ندیده .....
اضافه شده توسط هیچ کس در تاریخ : ۲۸/۱۱/۱۳۸۵
... یه چند نفری اعتراض کرده بودن ... اینارو مینویسم که دیگه کسی به خودش زحمت هدایت بنده رو نده ...
اولا : بابت این ترانه و مثلا توهینی که به خدا شده ..... اونی که اون بالاست ؛ صداش در نمياد ... من نميدونم اين همه وکيل از کجا پيدا شدن ... اصلا اگه خدای منه دوس دارم از اين بدتر هم بهش بگم ... حرفی هست ؟!
دوما : به قول روحانی فیلم مارمولک " راه های رسیدن به خدا به تعداد آدمای روی زمینه ..."
راه منم مهندسی معکوس خدا پرستیه ! می خوام اصلا فحش بدم ، ناسزا بگم ... خداست دیگه حتما می تونه یه جوری هدایتم کنه ... آدمم کنه ! نمیتونه یعنی؟!
آن مرد چتر دارد
نه ستاره را می بیند
نه حضور باران را.
دلم
تنگ شده است ؛
برای آغوشی ، که خیلی هم مطمئن نیستم ؛
« مال من باشد » *
« هیچ کس»
* فعل این جمله رو تو هر زمانی (ماضی ، مضارع ، مستقبل ) که صرف کنی ، خیالی نیست . چون همه اش جواب میده !
پ.ن ۱: هفت خط در میون (!) هم که بیای و سر بزنی ، باز من برای تو می نویسم ؛ خسته هم نمی شم ؛ از رو هم نمی رم .
پ.ن ۲: خدا وکیلی خسته نشدی از دست من ؟!
پ.ن ۳: نگران نباش ؛ هروقت خواستم سر به بیابون بذارم ، از قبل هماهنگ می کنم باهات ....
پ.ن ۴: گـــــــــریــــــــــــــــه !
پ.ن ۵: خيلي خود خواهم مگه نه ؟!
نمی دونم کی قراره از این همه اضطراب و نگرانی خلاص بشم
دیگه نمی تونم به حرفا و تصمیم هایی که می گیرم اعتماد کنم مدام به خودم می گم نبایداین تصمیم رو می گرفتم یا این رفتارم اشتباه بود بایدجور دیگه ای رفتار می کردم ولی وقتی آدم کاری می کنه یا تصمیمی می گیره دیگه پا پس کشیدن معنایی نداره
پس خدا یا این دفعه هم کمکم کن خواهش می کنم تنهام نذار.
اضافه شده در تاریخ : ۱۱/۱۱/۱۳۸۵ توسط هیچ کس
به این میگن ترافیک دلتنگی !
من هم اومده بودم که بنویسم اما دیدم هم نوشتم همین امروز این پست رو نوشته ... هر چی هم زور زدم دلم نیومد از اختیاراتم به نفع خودم استفاده کنم!
یک کوچه آن ور تر ، پسر بچه ی ده ــ دوازده ساله با صدای نو حه اش چرت دنیایی را پاره کرده و اینجا خواب های من هنوز بوی تعفن میدهند. تعفنی که با هزار بار غسل هم انگار پاک نمی شود !
دیگری دلیل عظمت خداست ، به خدا بر می گردد و من ، دلیل حقارت خودم . به خودم بر می گردم .... وه ، که چقدر هنرمندم؛ ازخودم به خودم رسیده ام !
خودمم هم نمیدانم . آخر که چه ؟ نه روی زمین بند می شوم ، نه به آسمان راهم می دهند . مانده ام جایی که انگار هیچ کجا نیست . از دیو و دد ملولم اما هنوز آنقدر قد نکشیده ام که انسانم آرزو باشد . اگر نه برای رسیدن به این آرزو کاری می کردم ....
خدا می داند تا کجا قرار است فقط حرف بزنم ؟ حرف ، حرف ...
« هیچ کس »


پ.ن : امسال هم نتونستم طاقت بیارم و برای دهه اول محرم نیام خرم آباد ...