.... اسمش پیام بود ، سوم دبیرستان رشته انسانی. می گفت ادبیات رو دوست داره ... تا ظهر مدرسه بود و عصرها کنار خیابون دست فروشی می کرد ... می گفت یه مادر پیر داره با یه داداش که سربازه ... روم نشد بپرسم خواهرم داره یا نه ؟!
اجاره نشین بودن ... ماهی 180 هزار تومن کرایه میدادن .. آخه پول پیش نداشتن که بدن ، مجبور بودن کرایه بیشتری بدن ...
.
.
ازش پرسیدم اینجوری زندگی برات سخت نیست ؟ اخماش رفت تو هم ...
گفت : که چی؟ چون سخته باید برم بمیرم ؟ پس ننه ام چی ؟ آینده ام چی ؟ آبروم چی؟ ...
می گفت : دلم نمیخواد تو عید ، ننه ام جلو فامیل شرمنده باشه و ....
.
.
.
پ.ن ۱: دلم می سوزه ... دلم .. دلم ...
پ.ن ۲: سال نو مبارک !
دانستن این که کوه چکادی دارد ، نیک است .
بهتر از آن ، یقین داشتن به این است که محبوب بر گزیده دردانه ی تو ،
فردا آنجا را فتح خواهد کرد !
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم فراق ، نکته به نکته مو به مو
اضافه شده در ۱۹/۱۲/۱۳۸۵ توسط هیچ کس :
همچنان محتاج سکوتم ....
سید هانی عزیز از بابت اون کامنت قشنگت که برای پست قبلی گذاشته بودی ممنون . فقط ای کاش تو و همه اون دوستانی که اینجا برام کامنت گذاشتن ( تو ـ آگر ـ هانیبال ـ مریم عارف ـ دیدی و ... و حتی اون گریه عزیز بی نام و نشون که نمیدونم کیه که چشم بسته غیب گفته و منو از جهنمی می ترسونه که نمیدونم خودش روزی چند بار بهش فکر میکنه و چقدر جدی اش میگیره ؟! ...) ، احتمالا فکر نکنید که این دست نوشته های من یه ژست ادبی وبلاگ نویسی بیشتر نیست و همین جوری رو هوا یه چیزی نوشتم ...
آخه سيد جان اينجا چه جای اين حرفاست ؟! که به قول سيد مهدی شجاعی من ميگم : "من به يک ليلی محتاجم" ؛ ميگن برو زن بگير ....
آره راس ميگی .. خودمم ميدونم نه خودمو شناختم نه خدامو اگرنه اينجور سرگردون نبودم ....
اصلا از همونه که دارم ميسوزم و جليز و وليز می کنم ....
با خودم ميگم اگه معامله است که تو اين دنيا زندگی نکنم و اون دنيا به عوضش تو بهشت زندگی کنم ؛ که آقا جان من نقدمو نسيه نمی کنم ... همين جا و نعمتا و خوب و بدش برای من بس ....
اما اگر نه ؛ ( که واقعا هم نه ! ) و حکايت يه چيز ديگه است و هدف يه جای ديگه .... پس من چه مرگمه ؟! چرا باور ندارم اين حکايت و هدف رو ؟ چرا اين همه لغزش؟! چرا اين همه اشتباه می کنم ؟! .....
آره خوب ؛ راس میگی ! راستشو بخوای خودمم میدونم دارم دروغ میگم و با اين حرفا و اين ننه من غريبم بازی ها نميشه " آدم " شد ؛ ولی خب لامذهب آخه بيخيال هم نميشه .... همين زندگی گندی رو هم که دارم نمي ذازه با خيال راحت ادامه بدم ..... هی گناه پشت گناه و هی ترس پشت ترس .. بابا آخه يه کدومش ؛ يا به حال خودم رهام کنه تا هر غلطی دلم ميخواد بکنم و ترسی هم نباشه ؛ حسرت ضرری هم نباشه ، يا يه امداد غيبی ، چيزی ، بفرسته و هدايتم کنه .... آقا جان به هر چی که باور دارید قسم ، نمیخوام برام ماه دو شقه کنه تا ایمان بیارم ها ... فقط یه ذره ، یه تغییر کوچیک ، یه چیزی که این ذهن پر از حجاب من درکش کنه ... همونم از سرم زیادیه ....
حالا هی شما بیاین و بگین آخ و اوووخ و وای! ببین یارو چی گفته ؟! کفر گفته! خودش هم نفهمیده چی گفته ! برا بالا بردن آمار بازدید از وبلاگش کولی بازی در آورده ... من نمیدونم این همه مسلمون خدا شناس و خود شناسی که اینجا میان و برای من لب می گزن ، یکیشون نیست که بتونه من گمراه رو هدایت کنه ؟! چار تا آیه و نشونه بیاره تا دیگه کفر نگم ؟! ....
پ.ن ۱: دخترک مو قرمز ؛ میبینی ؟! حتی داشتن تو هم گناهه ! چرا بهشون نمیگی تو هم از تبار همین هدایت شده های با خدایی و من گمراه ! چرا نمیگی تو هم بادیدن این پرت و پلا گویی های من هر لحظه داری دور و دور تر میشی ؟! چرا نمی گی احتمال داشتن تو برای من مساوی با احتمال اتفاق افتادن همون آرزوی بچه گی بود که شب می خوابیدم با این خیال که فردا اتاق تا سقف پر هزار تومنی سبزه (!) و فردا هیچ خبری از یه سکه پنج تومنی زرد هم نبود !
پ.ن ۲: آهای خدا ! هنوزم به خاطر ساختن من و امثال من و اینایی که میبینی ، به خودت فتبارک ا ... میگی ؟!!
.... چرا رهایم نمی کنی ؟ "بنده" اگر می خواهی اندکی یقین مرا بس است برای بندگی. اگر نه شیرینی میوه های بهشتی ات ارزانی آنهایی که به امیدش گرسنگی کشیدند . روزه های من همه شان مشکوک اند و قضا کردنشان احتیاط واجب !
حوری های سیه چشمت هم پاداش همانهایی که حوالی غروب خیابان ولیعصر ، چشمشان به دختران نا محرم نیفتاد و سیاهی مکس فاکتور و سپیدی پن کیک "پارمیس" و "پارمیدا" را ندیدند. چشمان من بیش از آنی که باید چریده اند !
آخر تورا چه سود که از ترس جهنمت " الا بذکر ا ... " بگویم و هیچ به " تطمئن القلوب " ات نرسم ؟! پس چرا آرامم نمی کند تسبیحت ؟!
رهایم کن ...
به اندکی یقین اگر زلالم نمی کنی ، رهایم کن . مرا همین سکوت پاره ها و نگاه رنگ پریده ی دخترک مو قرمز بس !
« هیچ کس »
پ.ن ۱ : می گن از هرچیزی که بترسی همون سرت میاد ...این روزا خیلی از جهنمی شدن می ترسم .
پ.ن ۲ : شاید خودت ندونی و لی باور کن سبزی شاخه های طوبی بهشتی باید جلوی قرمزی موهات لنگ بندازه ..
پ.ن ۳ : دخترک مو قرمز ، هنوزم منو دعا میکنی ؟!