تبليغاتX
قرنی از باران

 

حیف ...

 

 حیف! ... کاشکی به جای دست ، بال داشتم ! دست که نیست آخه! زنجیریه خاکه ...

 

 

پ.ن

۱- خدمتم تموم شد، همین امروز.
۲- دلم برای اینجا تنگ شده بود.
۳- خدایا! یکی امون این روزا کم پیداست. من یا تو؟! .... آشتی؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/31ساعت 18:30  توسط رضا  | 

 

 عشاق گمشده در خیابانها ،

با چشمان مرده

 در انتظار عکاسی هستند،

 که عشق آنها را جاودان کند

چه شعری در چشمان آنها پنهان است!

 در دستهایشان، انگشتهایشان،

 حتی در ژست خنده دار ایستادنشان،

 وقتی که می دانند،

عکاسی هرگز نخواهد آمد

 و این لحظه با تمام شکوهش

 به فراموشی سپرده خواهد شد.

« وینسون »

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت 22:45  توسط   |