تبليغاتX
قرنی از باران
 

افکارم از جنس بریده گی اند ،

و حرف هایم  مزه ی زهر مار می دهند ؛

دست خودم نیست ،

دستی دستی دارم می بازم !

 

 

پ.ن

۱- چقدر مسخره است که آدم هیچ کاری ازش برنیاد و زندگی اش رو فقط از مهر و سجاده و روزه و نذر ریارت امام رضا (ع) بخواد!

۲- کاش اینقدر خودمو خوار نمی خواستم! خدایا! کاش اینقدر منو خوار نمی خواستی ...

۳- دلم  این ترانه  رو میخواد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت 16:49  توسط رضا  | 
 

در آستانه ی رفتنت

اگر چه لب نگشودی به مهر

اگرچه هیچ نگفتی ز بازگشت

اما!

قناریان نگاهت

به ناز می خواندند

سرود رجعت تو را

و من

به پاس آن همه یکرنگی

به انتظار تو می مانم تا حلول بهار.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/24ساعت 23:22  توسط بئاتریس  | 
  

وقتش نرسیده بود و انجامش دادیم و نفمیدیم اش.

وقتش می رسد و می فهمیم اش و نمی توانیم انجامش دهیم.

دیر می شود.

و این یعنی مکافات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/14ساعت 18:49  توسط رضا  | 
 

        خدا بیامرز مادرم ؛ اون وقت ها چه ذوقی کرده وقتی فهمیده پسر زائیده. حتما کلی هم توی سرش خیالبافی کرده که شازده پسرش بعد ها، دکتری، مهندسی، پلیسی...چیزی میشه و مرد یه خونه اس !!

        کجاست حالا که ببینه پسرش در حال سبزی پاک کردن و پیاز خورد کردن و خیسوندن برنج توی آب و سابیدن کف زمین و شکستن یخ حوضه !! امروز نهار هم که آبگوشت بار گذاشته بود !!  بـ ـعـ ـلـ ـه !!

        اون وقت میگن چرا این مملکت پیشرفت نمیکنه ؟! خب معلومه آقا جون. جَوون مملکت، دانشگاه رفته، سربازی کرده، آی کیو در حد تیم ملی، انرژی و انگیزه در حد انفجار اتمی! مجبوره از بی کاری عین دختر چهارده ساله ی آفتاب ندیده، بشینه ته خونه و پا به پای خورد کردن پیاز اشک بریزه !! ... آقا من دردمو به کی بگم آخه؟!

 

پ.ن
       اهـــ .. ـوي! وهم ور نداردتون ها! درسته كه از هر انگشتم يه هنر ميريزه و براي خودم كلي كدآقا شدم ! ... اما به جان شما قصد ازدواج ندارم، می خوام ادامه تحصیل بدم!!

 

سوتی نامه
                    دیشب همراه با یکی از دوستام در حال یک مباحثه ی داغ بودم . بنده داشتم می فرمودم : ... که اگر فلان اتفاق بیفته، من قلبمو از جاش در میارم و عین دروازه بانهای توی زمین فوتبال می زنم زیرش و دیگه نیازش نخواهم داشت! و در همین حال هم وسط خیابون، پانتومیم این تصمیم رو اجرا می کردم، که موقع شوت کردن قلب خیالی، کفشم از پام در رفت و کم مونده بود وسط خیابون بزنه شیشه مغازه ی مردم رو بشکنه !! قيافه من و دوستم و آدماي اطرافمون در اون لحظه واقعا ديدني بود !!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/11ساعت 18:38  توسط رضا  | 
 

       دلــــــم شاد نمیشه ، با رنگ این چراغ های بی رنگ . دل جوون ته پس کوچه ی تنگ و تاریکِ دور از چشم چراغای رنگی ، اما با لرزیدن لب هاش روی لب های جی افش داره از زور شادی می ترکه …

من یادمه؛ تو اما فکر میکنی، چند تا از این صورتک های نقاشی شده با جدید ترین محصول "نیـــوا" و هیکلهای تراشیده از "مسی وی" و " هورمون سوستانازول !! "، یادشونه که امشب چهاردهم ماهِ و رنگ چراغونی خدا توی آسمون از همه ی این چراغونی ها خـوش رنگ تره ؟!

چه باک که مولودی خون شب میلاد،  "جنیفر لوپز" باشه و "هلی کوپتری"، دانس وسط خیابون ؟!  چه باک ؟ شب میلاد آقاس ….!!

 

.

.

 

ای پــادشــه خـوبــان ، داد از غــم تنــهــایــی

دل بی تو به جان آمد ، وقت است که باز آیی

 

 

 

پ.ن (بی ربط ! )

 

بساط امروز من با این بنده خدایی که تو مرکز گزینش، با من مصاحبه عقیدتی کرد، البته خودش ماجرایی بس جالب انگیزناک داره …

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 21:13  توسط رضا  |