آی راوی!
رسالت این قصه ها که می بافیم، پر کردن فاصله ها از حجم حقیقت است. نه فاحشه گری در دهان من و تو، و لق لقه ی عاشقی در چشم دیگران!!
بیا دست برداریم از اجبار واژه ها به تن فروشی. نمی بینی خدا پشت این در بسته دل دل می کند برای در زدن!؟ بیا کمی صادقانه تر بگوئیم خدا ...
از بالای قله که به صدای شهر ها گوش کنی، صدای آدم ها تا هزار متری آسمان هم نمی رسد! بیچاره حنجره ی آدم، چه غریب افتاده در پیچ گلوی زمین!
گناه آسمان نیست که نم پس نمیدهد و این روزها جواب هیچ "خداخدایی" را نمیدهد. زمین، روزه ی سکوت گرفته است!!
واقـعیت این است که ما آدم ها،
به دل باختن خیلـی محتاج تریم؛
تا دل بردن !!
پ.ن: (بی ربط)
تو یه هنرستان فنی پسروونه، موقتا مشغول تدریس شدم ... من همیشه عاشق تدریس بودم. نمیدونین چه کیفی داره پای تخته واستادن و توی گچ رفتن دستها تا مچ!!
همه ی پول هایم را سر هم می گذارم. پول اجاره ی یک روز دستهایت، در سال هم نمی شود!! نرخ تورم امسال آن قدر بالاست که مجبورم پول اجاره ی دستهایت را از خودت قرض بگیرم ... کسی چـه می داند؟! شاید روزی آنقدر پولدار شدم که دستهایت را برای همیشه خریدم ...
پ.ن
یه دنیا بغض و ناتوانی !
امروز بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، راضی شدم که برم و یه خورده برای آزمون کاردانی به کارشناسی درس بخونم. لای یکی از کتابهایی رو که ترم اول دانشکده پاس کرده بودم، باز کردم. صفحه اولش نوشته بودم :
« ... در افریقا، هر آهویی که صبح از خوب بیدار می شود، می داند که باید از سریع ترین شیر، سریع تر بدود. و هر شیری که صبح از خواب بیدار می شود، می داند که فقط باید از کندترین آهو، تندتر بدود! ... مهم نیست که تو شیر هستی یا آهو. مهم این است که هر لحظه بدانی چقدر باید بدوی ... »
تمام امروز رو - با اینکه می دونستم فرق چندانی نداره! - به این فکر می کردم که من اون آهویی هستم که از سریع ترین شیر، سریع تر ندویده!؟ یا اون شیری که حتی نتونست از کندترین آهو، تندتر بدوه!؟
پ.ن :
۱- یه روز هم که خواستم پسر حرف گوش کنی باشم، حاشیه شلوغ کتابهام و خاطره هاشون نذاشت! ... به یک دست کتاب و جزوه با حاشیه های سفید و بدون هیچ شعر واررونه ای روی جلد، نیازمندیم!
۲- سخت محتاجم؛ تو مرا بس باش ...