تبليغاتX
قرنی از باران
 

پ.ن:

۱- خیلی گرفتارم...
۲- تو یه هنرستان دیگه هم کلاس گرفتم، تقریبا تموم هفته، صبح و عصر سر کلاسم.
۳- خونه ای رو می شناسم که گنجینه ی دردٍ و بچه هایی رو که وارث حماقت پدر مادر هستن!
۴- آمار مسائلی که برای حلشون کاری ازم بر نمیاد، داره زیاد میشه!
۵- انگار منتظر یه اتفاقم، اما نمیدونم چی ... ؟
۶- دیروز سر کلاس به خاطر یه موضوعی، روی تخته نوشتم :
نی! نگویم چونکه تو خامی هنوز / در بهاری و ندیدستی تموز
در نیابد حال هیچ پخته خام / پس سخن کوتاه باید والسلام
.
.
نیم ساعت باقی مونده به زنگ، نه من یک کلمه حرف زدم، نه هيچ كدوم از دانش آموزها...

 

اضافه شده در ۲۴/۹/۱۳۸۶ توسط هیچ کس :

اینا رو یه بنده خدایی که هیچ آدرسی هم نداره، به اسم دختر مو قرمز، توی نظرات فرموده:

( انگاری خودت بچه نبودی، اینا چیه که واسه بچه ها نوشتی، این مولوی بازی بظاهر پر معنی ولی تو خالی رو برا خودت نگهدار تا نسل بعدی دیگه آخوند وامونده نشه، اگه کاری واسه بچه ها نمیتونی بکنی و از زور بیکاری معلم شدی مقصرش بچه ها نیستند، اشک و ناله واسه بچه ها نساز، شما ها دیگه چه جوری هستین، از مولوی خونیت هم تعجب دارم کاش همون مولوی رو هم درست بخونی که هرچی نوشته در شرایط خاصی نوشته، پخته و خام رو لا اقل با شرایط بسنج نه سرکلاس، فکر می کنی خیلی هنر کردی نیم ساعت بچه ها رو مثه خودت گیچ و ساکت کردی؟)

ما هم می فرماییم:

۱- هر کس بد ما به خلق گوید  / ما سینه ی وی نمی خراشیم
      ما خوبی او به خلق گوئیم /  تا هر دو دروغ گفته باشیم !!!

۲- اونایی که منو می شناسن، میدونن که من چه احساسی نسبت به دخترک مو قرمز دارم !! (با دیدن این کامنت خیلی دلم می خواد چشامو همچین از هم بازکنم و بگم: عجب!!! )

۳- بابا رخ بنمای!  شاید ماهم حرفایی داشته باشیم برا گفتن. یه طرفه به قاضی .... ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 10:31  توسط رضا  | 
 

نفس سنیگی از سینه اش بیرون داد و سرش را پائین انداخت؛ انگار به خودش نگاه می کرد؛ گفت: میبینی کار دل های زمانه را...؟
برای اجابت یک جفت چشــم محتاج و ملتمس، از سیمان سخت ترند؛ اما برای بندگی یک گوشه چشــم خمار از ریــمل(!) به تار مویی هم بند نیستند! ... چه مي شود كرد؟!


پ.ن:

چي شد كه فراموش كرديم؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 2:35  توسط رضا  | 
 

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت...




پ.ن:
۱- قضیه رو عشقی نکنین، موضوع یه چیز دیگه است!
۲- چشمامو می بندم که نبینم چی داره به سرم میاد.
۳- انگار یه وزنه ی یک تنی یا شایدم بیشتر، تو سرم تاب میخوره ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 15:53  توسط رضا  |