آینه جان، فدای آن نگاه معصوم و غمگین ات، من که گفته بودم خواب دنیا را باور نکن، همیشه برای از ما بهتران تعبیر می شود!!
ثانیه ها لاف زیاد می زنند، فریب شان را نخور!! لحظه ها عمرشان به همان لحظه است، و تو زود فراموش می کنی...
آدمها! همیشه عکس های بی جانی هستند که در ثانیه ها قاب می شوند و با آنها می روند! قربان قد و بالایت؛ طعم لحظه ها همیشه تلخ نمی ماند ...
پ.ن:
راستی چه فایده ای داره که هنوزم پیراهن و شلوارم رو اتو می زنم، صورتم رو اصلاح می کنم، بوی عطرم همه ی کوچه رو ور میداره؛ اما تو نیستی که ببینی و شونه به شونه ام راه بری، تا صدای قدم هامون خواب کوچه های شهر رو پاره کنه؟!
پشت چراغ قرمز
همه برای عبور عجله داشتند...
تنها من و نگاه تو
بی خیال هر قرمز و سبزی
در همهمه ی بی عبور ماشین ها از هم عبور کردیم
و هیچ کس عبور ما را ندید!چراغ سبز شد،همه رفتند
فقط من و تویی که عبور کرده بودیم،
برای همیشه پشت چراغ قرمز دلمان ماندیم.- بدون نام -
من سالهاست که به معجزه ی همخوابگی دستها ایمان آورده ام؛
تنها، دستم به دستت نمی رسد.
نمی بینی نگاههایمان شورند؟
- مثل آب دریا که تشنه تر مان می کند-
و صداهایمان دغل شده اند؟!
من از آغاز در آینه خوانده بودم،
نباید جز به دست ها امید داشت،
و جز از حنجره ی این قلم نفس بریده، راستی خواست.
افسوس!!
نه چشم های تو خط مرا می خوانند،
و نه دست های من به دست تو می رسند!
پاهای تو عزم دویدن فاصله ها را کرده اند،
و نمی دانند دستان من در این خاک، بال نمی شوند!
من سنگ شده ام، سنگین شده ام،
دیگر به گرد پای تو هم نمی رسم!
برو!
من هم روزی خاک می شوم، و همسفر باد می روم...
پ.ن:
۱- یخ چشمانم را آب می کند آرام، آرام، شعله ی نفرتی که به جانم انداخته اند..
۲- ما که تنها پیوندمان خون است.خونم را عوض می کنم!! که دیگر همین نسبت خونی را هم نداشته باشیم!!