مشغول درس خوندن، برای کنکور کاردانی به کارشناسی( ۲۱ تیر ) هستم! پس همچنان در غیبت به سر می برم!
پ.ن:
اگه بذارن!!
باز قطره هاي بارون، تلخ و شور شدن؛ يعني که خدا هم لاي ابراي سرخ و کبودش دلش گرفته و هق هق ميزنه...
جاده لاي چينُ واچينِ بغضِ قله هاي زاگرس گم ميشه؛ باد لاي انگشتاي دستم مي رقصه؛ قطره هاي بارون، آروم آروم روي پلک هاي داغم ميشنن و به چشمام جرات باريدن ميدن!!
ضبط صوت ماشين، تو گوش جاده فرياد مي زنه:
بذار قسمت کنيم تنهايي مونو، ميون سفره ي شب تو بامن
بذار بين من و تو ، دستاي ما، پلي باشه واسه از خود گذشتن
به رقص جوونه هاي سبز گندم فکر مي کنم، توي دست باد؛ به تک درخت پير چمنزار، که قامتش خم شده اما هنوز سرپاست؛ به خدا و اين همه عظمت...؛ به کوه، دره، باد، بارون، افق هاي بي انتها...؛ به بغضي که بيخ گلوي دستامو گرفته و دست از سرم بر نمي داره...!! به اينکه چقدر ناقصه عظمت کوه و دره هاي خدا، بدون تو!! چقدر سردِ اين باد و چقدر تلخِ اين بارون، بدون تو...
پ.ن
نه، وصل ممکن نيست،
هميشه فاصله اي هست.
اگرچه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دلاويز و تُرد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه ي حيرت ميان دو حرف، حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست،
صداي فاصله هايي که
- غرق ابهامند.
- نه، صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند و با شنيدن يک هيچ، مي شوند کدر! (سهراب سپهري)