تبليغاتX
قرنی از باران
 

سلام
انشاءالله که حال همگی خوبه و سالم و سر حال هستید. نماز روزه هاتون هم قبول حق باشه.
راستش این مدل نوشتن رو اصلا دوست ندارم٬ اما خب شاید بد هم نباشه چند کلام خودمونی حرف زدن..
من بازم دانشجو شدم، و این بار مهمون همدان.. راستش از سال ۸۱ که برای اولین بار رفتم دانشگاه تا وقتی که رفتم خدمت سربازی و بعدش هم تو این یه سالی که حق التدریس آموزش و پرورش بودم و گاهی هم خارج از مدرسه کارای مرتبط با رشته ام (نرم افزار کامپیوتر) رو انجام می دادم٬ خیلی ها راست و دروغ٬ الکی یا از سر احترام بهم میگفتن «مهندس».. اما چون واقعیت این بودن که من یه کاردان بودم و نه مهندس!! شنیدن این عنوان بهم حال که نمیداد هیچ٬ حالم رو هم می گرفت.. اما از حالا به بعد شنیدنش اساسی به آدم حال میده و جیگرم بجای این چند سال خماری حال میاد..(تا کور شه چشمات از حسودی!! اینا رو نمیگم که هِرهِر بخندی. میگم که از این به بعد مهندس صدام کنی.. )

اما از این حرف و بذله گویی ها گذشته٬ انتظار نداشتم که همدان قبول شم. تصور می کردم باید شهر بزرگتری قبول شم٬یه جایی مثل تهران٬ اصفهان یا شیراز.. اما خوب دسته گل سازمان سنجش تو این جریان بومی سازی و نزدیکی خرم آباد (شهرمن) به همدان، داستان دیگه ای رو رقم زد..
القصه٬ این روزا حال عجیبی دارم. جدایِ از تکاپو و فکر جفت و جور کردن مقدمات ثبت نام و هماهنگ کردن برنامه ی کاری و برنامه ی کلاسهای دانشگاه (آخه تصمیم دارم نصف هفته رو اینجا بمونم و تو هنرستان کلاس بگیرم و نصف دیگه اش رو برم همدان..) مدام به این فکر می کنم که چه زود گذشت!! سالهای سفید٬ سالهای سیاه و شاید الان هم سالهای خاکستری..!!
به آرزوهایی فکر می کنم که چه دور و دست نیافتنی بودن تو اون سالها و الان که تو غوغای برآورده شدنشون هستم، می بینم چقدر کم و کوچیک بودن و هیچ دردی رو از دلم دوا نمی کنن.. دلی که هنوز چشم به برآورده شدن آرزوهاش(البته از نوع بروز و تازه) داره..!! و خدا میدونه که وقت برآورده شدن اینها، هنوزم تشنه باشه یا نه..؟! به تفاوت ها فکر می کنم، به شوق و ذوقی که سال 81 برای رفتن به دانشگاه داشتم و بی خیالی حالا..
به نصف هفته هایی که از حالا تا دوسال دیگه مال من هستن.. همونطور که دلم میخواد.. نصف هفته هایی که منم و جاده.. منم و اتاق های بی حرفی.. منم و نگاه های غریبه ای که کاری به کارم ندارن.. منم و سرمایی که همیشه تنم رو آزار میده اما عادت مزمن شبگردی های تنهاییم رو حاد تر می کنه. و خدا میدونه که تنهایی شبگردی کردن تو شبای یخ زده چه حالی میده ..!!
از حالا تا دو سال منم و من، که اگه بعد از دو سال نتونستم این نصف هفته ها رو تبدیل به همه ی هفته کنم، اقلا همین رو نگه دارم .. شاید تا آخر عمر!!

یاحق

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 0:49  توسط رضا  | 
 

قمار روي آدم ها، و بردن و باختن، ديگه بازي دلفريبي نيست ...

 

 

پ.ن ( اگر پدر بودم، دلم ميخواست اين ها رو به فرزندم بگم )

1- گاهي قضاوت اينکه « واقعا کيه که لايق نيست؟ » غير ممکن ميشه؛ اونوقته که تنها راه، گذشتن از تو و فراموش کردنته ... براي هميشه!!
2- قدم گذاشتن بعضي ها به زندگي آدم، يه زخم خيلي بزرگه و رفتن اشون، يه زخم بزرگ تر!!
3-هميشه اونهايي که به ناخواسته ترين شکل ممکن، به زندگيت قدم ميذارن و ميشن جزو عزيزترين ها، به بدترين شکل ممکن، تو رو از زندگيشون بيرون ميکنن ... مثل يه گناهکار!!
4-در مورد بودن و نبودن آدم ها، زمان فرصت جبران نميده؛ تنها با فاش کردن حقايق، زخم هاي کهنه رو تازه ميکنه و حسرت هاي خفته رو بيدار...
5-کاش راهي بود، براي پاک کردن بعضي آدم ها از خاطرات ...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 0:16  توسط رضا  | 

 

از الطاف روزگار منور اينکه زبون آدميزاد بند مياد از سر حيرت!! موندم چه بايد کرد؟!
پيراهني رو که کهنه ميشه، دور ميندازي.. غذايي رو که مزه اش رو نمي پسندي، نمي خوري.. چيزي رو که پول خريدنشُ نداري، بيخيال ميشي.. رشته ي تحصيلي ئي رو که به دردت نمي خورده، عوض ميکني.. کتابي رو که نمي فهمي، مي بندي.. شهري رو که به درد زندگي نمي خوره، ترک ميکني.. صورتي رو که دوست نداري، نمي بيني.. صدايي رو که خوشايندت نيست، نمي شنوي.. دوستي رو که دوستيش آزارت ميده، از خودت ميروني.. پدري، برادري، خواهري، فاميلي رو که حقّ نسبت اش رو در حقّت بجا نيورده، فراموش ميکني و بهش فکر نمي کني.. زني رو که مايه ي آرامشت نيست، ميفرستي خونه باباش و خلاص.. بتي رو که برات خدايي نميکنه، ميشکني.. بالا ميري .. پائين مياي.. اما با زندگي و روزگاري که هيچ رقمه به کامت نيست، چه کار میکنی؟!

پ.ن
1- خسته ام. از آدما، از خودم ..
2- کاش ميشد: دنيا منهاي آدما.. يا منهاي من!!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 23:51  توسط رضا  | 
 

من،
خالی از عطفه و خشم
گیج و مبهوت، بین بودن و نبودن
عشق،
آخرین همسفر من
مثل تو، منو رها کرد
حالا دستام مونده و تنهایی من

ای دریغ ازمن
که بیخود مثل تو گم شدم،
گم شدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو
که مثل عکس عشق
هنوزم، داد میزنی تو آینه ی من

وای!!
گریه مون هیچ
خنده مون هیچ
باخته و برنده مون هیچ
تنها آغوش تو مونده، غیر از اون هیچ ...


 پ.ن
نمیدونم چرا گاهی ما آدما دیوانه وار، همدیگه رو  آزار می دیم؟! روبروی هم، چشم به چشم هم می دوزیم، و با خنجرای توی دستمون به تن هم زخمه می زنیم!! ... هیچ شده از این همه خون بترسیم؟!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 20:37  توسط رضا  |