تبليغاتX
قرنی از باران



همچنان متن ماجرا موجود نیست و غرق در حاشیه ایم...

پ.ن

۱- وقتی همه چیز خوب پیش می رود و همه جا آرام است٬ باید ترسید. به احتمال زیاد آرامش قبل از طوفان است.. می ترسم!!

۲- از پائیز دل خوشی ندارم٬ اما رساترین فصل سال است. از مرداد که میگذری همه جا بوی پائیز می آید.. چقدر دلگیر است این لعنتی..

۳- یا قاضی الحاجات..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 19:50  توسط رضا  | 

 

متن ماجرا موجود نیست. این روزها هرچه هست، حاشیه است...!!

 پ.ن:

1- دوست من، چشم های من بیشتر از هر چشمی دیدن. گوش هام بیشتر از هر گوشی شنیدن و دست هام بیشتر از هر دست دیگه ای لمس کردن!!

2- گاهی بی نهایت شادم از اینکه مثل یه پرنده آزادم و پابند هیچ جانیستم. و گاهی هم دلتنگم وحسرت این رو می خورم که چرا مثل یه درخت، تو خاک ریشه ندارم!!

3- گفتم : کاش می شد رفت به آسمون و یه نقطه شد تو دورترین جای دنیا...
    گفت  : تو هیمن الان هم یه نقطه ای، تو دورترین جای دنیا!!
    گفتم : آره! اما کنار این همه نقطه که می بینین، می شنون، لمس می کنن...!! همیشه جای خالی اونی که باید باشه، پُر از اوناییِ که نباید باشن!!

4- کتاب « ناطور دشت » رو تازه تمام کردم. به قول نویسنده اش به لعنت خدا هم نمی ارزید!! دلم می خواد کتاب رو ببرم و بکوبم تو سر « جی.دی.سلینجر » و 4500 تومن پول بی زبونی رو که بابت این مزخرفات دادم، ازش پس بگیرم!!

5- امتحانات این ترم دانشگاه تمام شدن، به سلامتی و میمنت!! هنرستان و مدرسه هم که تعطیله الحمدالله..! کلاسهای آموزشگاه رو هم میشه برای 6 - 5 روز پیچوند و تعطیل کرد. مونده اینکه پیدا بشه یک عدد [!!] انسان با مرام و با صفا، که از ما دعوت رسمی کنه و ما هم چتر رو پهن کنیم!! لازم به ذکر است که به بهترین پیشنهادها به قید قرعه هدایای نفیسی اهداء خواهد شد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 20:21  توسط رضا  | 

 
(برای تو)


اغلب آدما جرأت بازی کردن و احیاناً باختن رو ندارن. تمام عمر نقاب یه آدم عاقل رو به صورت می زنن و خودشون رو پشت یه سری مصلحتِ به ظاهر عاقلانه پنهون می کنن.. تمام وجودشون پر از تردیدایی هست که مثل خوره تو جونشونه، اما ترس اینکه مبادا تردیدشون درست باشه و ببازن، هرگز بهشون جرأت امتحان کردن نمیده..
من اما هرگز نترسیدم و نتونستم با تردید هام بسازم!! من، فخر می فروشم به تو و امسال تو. به خاطر اینکه جرأت کردم تمام آدم های زندگی ام رو امتحان کنم.. تمام اونهایی رو که مدعی دو ستی و محبت و موندگاری بودن..
و جالبه، که تو و بقیه مدعی ها، با اولین حرف درشت من و اولین اخم، بدون کوچکترین تلاشی برای موندن، میدون رو خالی کردین و رفتید!!!
                                 … و چه خوب!  خوشحالم که دیگه نیستید!!

 
پ.ن:
۱- دلم آدمای تازه می خواد. از اونا که پشت و روشون٬ یکی باشه..
۲- هزار بار دیگه هم که قمار کنم و ببازم٬ جلوتر از تویی هستم که از ترس باخت٬ تن به بازی نمیدی..
۳- چون نمی خوام آلوده هرکسی بشم٬ دلیل نمیشه فکر کنی خیلی مغرورم و به قول تو خودم رو می گیرم!!
۴- پسرک کاکل زری من٬ همین وبلاگه که امروز پدرش ۲۴ ساله شد و خودش ۳ ساله..
۵- عزیزان دل بنده٬ من گفتم که خیلی کتاب دوست دارم. اما دلیل نمیشه که روز تولدم ۶ تا هدیه بگیرم که هر ۶ تا کتاب باشن!! (  نمی گید بچه عقده ایی میشه؟! تازه ۳ تاشو هم قبلا خوندم  )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 11:58  توسط رضا  | 



۱- به اعتقاد من مرد و زن هر دو به یک اندازه می تونن پیچیده باشن. با این تفاوت که پیچیدگیهای زن٬ غالباْ ذاتی٬ و پیچیدگی و کژی های مرد غالباْ آگاهانه است..!!

۲- دوست عزیز٬ باور کن خیلی وقته که هیچ زنی رو نمیشناسم٬ که به صرف زن بودن٬ چیز جالب توجه و جدیدی برای من داشته باشه.. و این راجع به اغلب خانم ها صدق میکنه!!

۳- ظاهرا همیشه باید جایی برای استثناء ٬ قائل شد. اما نمیدونم٬ واقعاْ چرا زن های ما بلد نشدن جذابیت های زنانه و متفکر بودن رو یک جا٬ توی  وجودشون جمع کنن!! زن هایی رو می شناسم که به غایت٬ زنانگی و رنگ و لعاب دارن٬ اما دریغ از سر سوزنی تفکر و تعمق...  در مقابل زن هایی رو میشناسم که بیشتر از هر مرد دانایی٬ متفکر و اندیشمند هستن٬ اما دریغ از سرسوزنی رنگ و لعاب زنانه و ذره ای جذابیت..!! جمع اضداد است٬ انگاری..

۴- دلم یه پسر کاکل زری می خواد٬ بی اینکه ازدواج کرده باشم و پای زنی در میون باشه.. کسی پیشنهادی داره؟!


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 14:0  توسط رضا  | 
 

گاهی سکوت می کنی٬ تا به حرف تازه ای  برسی... حرفی، آنقدر بزرگ و نو، که به رسیدن مؤمن ات کند... اما هربار که در راه حرفی پیدا می کنی، در نظرت کوچک تر از آن میاید که گفته شود. بی آنکه بدانی حرف بزرگ تو  همان حرف ساده و کوچک است که در تاب حنجره ات خاموش می میرد و فروغ از چشمانت می برد... «حرف من حرف ساده ایست، من هنوز عاشقم!! حتی حالا که دورتر و تاریک تر از همیشه ام ...» 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 14:26  توسط رضا  | 
 

  • خدایا !
    به بنده هایت عادت می کنیم
    تا عادت به تو را ، از سر به در کنیم!

    به تو عادت می کنیم
    تا عادت به بنده هایت را از سر به در کنیم!

    تنها عادتی را با عادتی دیگر عوض می کنیم و در این میان هیچ وقت نمی فهمیم؛
    نه تو را ، و نه بنده هایت را...


  • یک روزت که یک هفته شد،
    هفته ات ماه می شود و ماه ات، سال!
    سال هایت دارند عمر می شوند..
    یک روز را که تاب آوردی،
    هفته ها و ماه ها و سال های عمرت را نیز تاب خواهی آورد!
    .
    .
    زود فراموش می شوم
    زود فراموش می شوی
    به همین سادگی!!


    پ.ن:
                در میانه ی این همه ترک عادت، تنها نصیبمان درد است؛ که از قدیم گفته اند، ترک عادت موجب مرض است!!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت 21:35  توسط رضا  | 
 

... که عشق آسان نمود اول٬ ولی افتاد مشکل ها !!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 17:3  توسط رضا  | 

دل تو اولین روز بهار،
دل من آخرین جمعه ی سال،
و چه دورند
و چه نزدیک به هم ..!!
                                                (بدون نام)


پ.ن
پیامکت هجوم دلتنگی بود تویِ این روزهای آهنی پر از کار و مشغله...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/03ساعت 10:49  توسط رضا  | 
 

اینجا، پائیز به شدت جریان دارد ...

پائیز - خرم آباد

پ.ن:

۱- خیابان مطهری (بهداری) خرم آباد - هنرستانی که توش تدریس می کنم تو همین خیابونه..
۲-دلم می خواد که اینجا باشم، اما...
۳-یکی بیاد درد بی حرفیِ منو درمون کنه...

دیرنوشت:(۲۱/۰۹/۱۳۸۷)
دوست قدیمی٬ متاسفانه هیچ آدرس و شماره تلفن و یا ای میلی ازت ندارم. آدرس ای میلی رو هم که اینجا برام گذاشته بودی٬ سهوا پاک کردم.. باور کن خیلی مشتاق دیدارم. دلم برای قدم زدن باهات توی پارک بسیج (سر بلوار آهنگ) لک زده... حتما یه خبری از خودت بهم بده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 17:12  توسط رضا  | 
 

عشق من با خط مشکين تو امروزي نيست
دير گاهيست کزين جام هلالي مستم...

خودت هم ميداني راه گريزي نيست! حالا هرچقدر ميخواهي خودت را به فراموشي بزن و غرق شو در هر آنچه که غير اوست...
هميشه هستند روزهايي که زمين و زمان نشانه هايش را فرياد مي کنند و تو هم نمي تواني گوش هايت را بگيري و نشنوي اش!! هميشه هستند روزهايي که نام ات [و نه نام تو را که نام او را] را همه جا روي زبانها مي خوانند و تو مي ماني و شرمندگي روزهايي که رفته اند، بي آنکه آرزوي ديرينه ات  را در دل پرورانده باشي.. تو مي ماني و گوشه ي از صحن دلربايش که هنوز قسمت ات نشده... قاب گنبدي که هنوز قدم به چشمت نگذاشته و اشکي که هنوز نباريده ...
تو مي ماني و ياد عزيزي از ديارش که هنوز هم  يادگارِ يادش، بغض تلخي است و سکوتي که ... [که اصلا نمي داني چرا آمد و چرا رفت؟!]

پ.ن:
۱- ولادت آقا امام رضا(ع) مبارک.
۲- از داشتن اسم رضا، هميشه به خودم باليدم.
۳- خدايا، اون همشهري عزيز کرده ي آقا امام رضا(ع) رو هميشه نگه دارش باش. امروز خيلي دلم هواشو کرده بود ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 12:28  توسط رضا  | 
 

تو ٬
سخت مؤمنی به خدایی که هیچ نمی شناسی اش !!
و من ٬
تنها گاهی [!!] کافرم به همان خدا...
                                            [که هیچ نمی شناسمش !!]


پ.ن:
برای دخترکی که اینجا را می خواند٬ چون فکر می کرد من خیلی آدم با ایمانی هستم ...[!!!]

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01ساعت 17:9  توسط رضا  | 


پریشان که باشی
ماهیِ قرمزِ کوچکی می شوی تَهِ هفت دریا؛
                                                و آرامش،
                                                ستاره ای که در هفت آسمان هم پیدایش نمی شود!!

پ.ن:
شده ام مثل همان موقع ها که می گفتم: انگار کسی قلبم را با همه ی زورش روی آسفالتِ خیابان می کِشَد و من لاشه لاشه شدنش را می بینم ..

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت 0:2  توسط رضا  | 
 

یا قاضی الحاجات...

 

پ.ن:
۱- این روزها چقدر آرومم میکنه این ذکر..
۲- عزیزی پیامک داده بود: چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند/گر اندکی نه به وفق رضاست٬ خرده مگیر..
۳-تنهایی رو دوست دارم. بزرگ ترین حسنش اینه که٬ ممکنه گاهی کسی مهمون تنهایی ات بشه٬ اما هیچ وقت کسی برای همیشه شریک اش نمیشه..
۴-خیلی وقته که هیچ کس از دلم خبر نداره..

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت 22:54  توسط رضا  | 
 

سلام
انشاءالله که حال همگی خوبه و سالم و سر حال هستید. نماز روزه هاتون هم قبول حق باشه.
راستش این مدل نوشتن رو اصلا دوست ندارم٬ اما خب شاید بد هم نباشه چند کلام خودمونی حرف زدن..
من بازم دانشجو شدم، و این بار مهمون همدان.. راستش از سال ۸۱ که برای اولین بار رفتم دانشگاه تا وقتی که رفتم خدمت سربازی و بعدش هم تو این یه سالی که حق التدریس آموزش و پرورش بودم و گاهی هم خارج از مدرسه کارای مرتبط با رشته ام (نرم افزار کامپیوتر) رو انجام می دادم٬ خیلی ها راست و دروغ٬ الکی یا از سر احترام بهم میگفتن «مهندس».. اما چون واقعیت این بودن که من یه کاردان بودم و نه مهندس!! شنیدن این عنوان بهم حال که نمیداد هیچ٬ حالم رو هم می گرفت.. اما از حالا به بعد شنیدنش اساسی به آدم حال میده و جیگرم بجای این چند سال خماری حال میاد..(تا کور شه چشمات از حسودی!! اینا رو نمیگم که هِرهِر بخندی. میگم که از این به بعد مهندس صدام کنی.. )

اما از این حرف و بذله گویی ها گذشته٬ انتظار نداشتم که همدان قبول شم. تصور می کردم باید شهر بزرگتری قبول شم٬یه جایی مثل تهران٬ اصفهان یا شیراز.. اما خوب دسته گل سازمان سنجش تو این جریان بومی سازی و نزدیکی خرم آباد (شهرمن) به همدان، داستان دیگه ای رو رقم زد..
القصه٬ این روزا حال عجیبی دارم. جدایِ از تکاپو و فکر جفت و جور کردن مقدمات ثبت نام و هماهنگ کردن برنامه ی کاری و برنامه ی کلاسهای دانشگاه (آخه تصمیم دارم نصف هفته رو اینجا بمونم و تو هنرستان کلاس بگیرم و نصف دیگه اش رو برم همدان..) مدام به این فکر می کنم که چه زود گذشت!! سالهای سفید٬ سالهای سیاه و شاید الان هم سالهای خاکستری..!!
به آرزوهایی فکر می کنم که چه دور و دست نیافتنی بودن تو اون سالها و الان که تو غوغای برآورده شدنشون هستم، می بینم چقدر کم و کوچیک بودن و هیچ دردی رو از دلم دوا نمی کنن.. دلی که هنوز چشم به برآورده شدن آرزوهاش(البته از نوع بروز و تازه) داره..!! و خدا میدونه که وقت برآورده شدن اینها، هنوزم تشنه باشه یا نه..؟! به تفاوت ها فکر می کنم، به شوق و ذوقی که سال 81 برای رفتن به دانشگاه داشتم و بی خیالی حالا..
به نصف هفته هایی که از حالا تا دوسال دیگه مال من هستن.. همونطور که دلم میخواد.. نصف هفته هایی که منم و جاده.. منم و اتاق های بی حرفی.. منم و نگاه های غریبه ای که کاری به کارم ندارن.. منم و سرمایی که همیشه تنم رو آزار میده اما عادت مزمن شبگردی های تنهاییم رو حاد تر می کنه. و خدا میدونه که تنهایی شبگردی کردن تو شبای یخ زده چه حالی میده ..!!
از حالا تا دو سال منم و من، که اگه بعد از دو سال نتونستم این نصف هفته ها رو تبدیل به همه ی هفته کنم، اقلا همین رو نگه دارم .. شاید تا آخر عمر!!

یاحق

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 0:49  توسط رضا  | 
 

قمار روي آدم ها، و بردن و باختن، ديگه بازي دلفريبي نيست ...

 

 

پ.ن ( اگر پدر بودم، دلم ميخواست اين ها رو به فرزندم بگم )

1- گاهي قضاوت اينکه « واقعا کيه که لايق نيست؟ » غير ممکن ميشه؛ اونوقته که تنها راه، گذشتن از تو و فراموش کردنته ... براي هميشه!!
2- قدم گذاشتن بعضي ها به زندگي آدم، يه زخم خيلي بزرگه و رفتن اشون، يه زخم بزرگ تر!!
3-هميشه اونهايي که به ناخواسته ترين شکل ممکن، به زندگيت قدم ميذارن و ميشن جزو عزيزترين ها، به بدترين شکل ممکن، تو رو از زندگيشون بيرون ميکنن ... مثل يه گناهکار!!
4-در مورد بودن و نبودن آدم ها، زمان فرصت جبران نميده؛ تنها با فاش کردن حقايق، زخم هاي کهنه رو تازه ميکنه و حسرت هاي خفته رو بيدار...
5-کاش راهي بود، براي پاک کردن بعضي آدم ها از خاطرات ...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 0:16  توسط رضا  | 

 

از الطاف روزگار منور اينکه زبون آدميزاد بند مياد از سر حيرت!! موندم چه بايد کرد؟!
پيراهني رو که کهنه ميشه، دور ميندازي.. غذايي رو که مزه اش رو نمي پسندي، نمي خوري.. چيزي رو که پول خريدنشُ نداري، بيخيال ميشي.. رشته ي تحصيلي ئي رو که به دردت نمي خورده، عوض ميکني.. کتابي رو که نمي فهمي، مي بندي.. شهري رو که به درد زندگي نمي خوره، ترک ميکني.. صورتي رو که دوست نداري، نمي بيني.. صدايي رو که خوشايندت نيست، نمي شنوي.. دوستي رو که دوستيش آزارت ميده، از خودت ميروني.. پدري، برادري، خواهري، فاميلي رو که حقّ نسبت اش رو در حقّت بجا نيورده، فراموش ميکني و بهش فکر نمي کني.. زني رو که مايه ي آرامشت نيست، ميفرستي خونه باباش و خلاص.. بتي رو که برات خدايي نميکنه، ميشکني.. بالا ميري .. پائين مياي.. اما با زندگي و روزگاري که هيچ رقمه به کامت نيست، چه کار میکنی؟!

پ.ن
1- خسته ام. از آدما، از خودم ..
2- کاش ميشد: دنيا منهاي آدما.. يا منهاي من!!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 23:51  توسط رضا  | 
 

من،
خالی از عطفه و خشم
گیج و مبهوت، بین بودن و نبودن
عشق،
آخرین همسفر من
مثل تو، منو رها کرد
حالا دستام مونده و تنهایی من

ای دریغ ازمن
که بیخود مثل تو گم شدم،
گم شدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو
که مثل عکس عشق
هنوزم، داد میزنی تو آینه ی من

وای!!
گریه مون هیچ
خنده مون هیچ
باخته و برنده مون هیچ
تنها آغوش تو مونده، غیر از اون هیچ ...


 پ.ن
نمیدونم چرا گاهی ما آدما دیوانه وار، همدیگه رو  آزار می دیم؟! روبروی هم، چشم به چشم هم می دوزیم، و با خنجرای توی دستمون به تن هم زخمه می زنیم!! ... هیچ شده از این همه خون بترسیم؟!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 20:37  توسط رضا  | 
 

گیریم که من بنده ی ناخلفی باشم و فراموشت کنم. تو اما فراموش نکن که اینجا بین آدمهات کسی رو ندارم که چشم امید بش بدوزم. پس تنهام نذار... دستام به امید تو، راهی آسمون شدن؛ نذار خالی برگردن...

پ.ن
آره!! من بازم گرفتارم و پناهی جز تو ندارم...

 

اضافه شده در ۴/۶/۱۳۸۷

یه بنده خدایی خواسته پا بکنه تو کفش ما و کمی بمون بخنده!! به اسم من و آدرس اینجا توی وبلاگ دیگران نظر میده!! خب خسته نباشی رفیق.. کلی خندیدیم!! ... اگه از بابت شیرین کاری این رفیق ناشناس توهینی به کسی شده من عذر میخوام...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 20:17  توسط رضا  | 
 

حرفم را بشنو، حرف من حرف ساده ايست. من هنوز عاشقم؛ حتي حالا که دورتر و تاريک تر از هميشه ام!! مي بيني؟! ديگر تمام نمي شوم، مثل تو که هيچ وقت تمامي نداري، مثل دلتنگي ها که هيچ وقت تمامي ندارند، فقط... فقط گاهي شکل سايه روشنِ غبار آلودِ اين سالهاي خشک مي شوم و رنگ مي بازم... نمي دانم!
دلم گرفته... تابستان امسال عجيب بوي پائيز مي دهد! اما راستش پائيزِ بي کيف و کتاب نو، پائيزِ بي درخت هاي سرخ، پائيز بي نَفَس، که پائيز نيست!!
دلم هواي آوارگي کرده، قبيله روز به روز غريبه تر مي شود و من دلم سفر مي خواهد، دلم جاده مي خواهد، جاده اي که مقصدش بالاخانه ي اجاره ايِ سه در چهارِ پيرزني است تنها... دلم سکوت مي خواهد، دلم تنهايي مي خواهد، دلم بهانه مي گيرد... بهانه ي بوي اسپند، بهانه ي سالهاي دور، سالهاي بي خبري... بهانه ي دايره هاي بي خيالي، دايره ي چرخ وفلک، دايره ي سماع و سرنا و دهل... دلم... دلم خوب است، تنها بهانه مي گيرد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 11:3  توسط رضا  | 
 

خدایا!
چقدر خوب تر می بود اگر هر کدام از ما آدمهایت را روی ستاره ای « تنها » می آفریدی و هر شب از حسرت تنهایی می مردیم!!
تا اینکه اینچنین کنار هم بلولیم. تن پاره کنیم و خون بمکیم و هر شب در حسرت تنهایی بمیریم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 11:11  توسط رضا  | 
 

مشغول درس خوندن، برای کنکور کاردانی به کارشناسی( ۲۱ تیر ) هستم! پس همچنان در غیبت به سر می برم!

 

پ.ن:

اگه بذارن!! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 18:4  توسط رضا  | 


 باز قطره هاي بارون، تلخ و شور شدن؛ يعني که خدا هم لاي ابراي سرخ و کبودش دلش گرفته و هق هق ميزنه...
جاده لاي چينُ واچينِ بغضِ قله هاي زاگرس گم ميشه؛ باد لاي انگشتاي دستم مي رقصه؛ قطره هاي بارون، آروم آروم روي پلک هاي داغم ميشنن و به چشمام جرات باريدن ميدن!!
ضبط صوت ماشين، تو گوش جاده فرياد مي زنه:

بذار قسمت کنيم تنهايي مونو، ميون سفره ي شب تو بامن
بذار بين من و تو ، دستاي ما، پلي باشه واسه از خود گذشتن

به رقص جوونه هاي سبز گندم فکر مي کنم، توي دست باد؛ به تک درخت پير چمنزار، که قامتش خم شده اما هنوز سرپاست؛ به خدا و اين همه عظمت...؛ به کوه، دره، باد، بارون، افق هاي بي انتها...؛ به بغضي که بيخ گلوي دستامو گرفته و دست از سرم بر نمي داره...!! به اينکه چقدر ناقصه عظمت کوه و دره هاي خدا، بدون تو!! چقدر سردِ اين باد و چقدر تلخِ اين بارون، بدون تو...

پ.ن
نه، وصل ممکن نيست،
هميشه فاصله اي هست.
اگرچه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دلاويز و تُرد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه ي حيرت ميان دو حرف، حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست،
صداي فاصله هايي که
- غرق ابهامند.
- نه، صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند و با شنيدن يک هيچ، مي شوند کدر! (سهراب سپهري)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 10:34  توسط رضا  | 
 

آینه جان، فدای آن نگاه معصوم و غمگین ات، من که گفته بودم خواب دنیا را باور نکن، همیشه برای از ما بهتران تعبیر می شود!!
ثانیه ها لاف زیاد می زنند، فریب شان را نخور!! لحظه ها عمرشان به همان لحظه است، و تو زود فراموش می کنی...
آدمها! همیشه عکس های بی جانی هستند که در ثانیه ها قاب می شوند و با آنها می روند! قربان قد و بالایت؛ طعم لحظه ها همیشه تلخ نمی ماند ... 

 
پ.ن:
راستی چه فایده ای داره که هنوزم پیراهن و شلوارم رو اتو می زنم، صورتم رو اصلاح می کنم، بوی عطرم همه ی کوچه رو ور میداره؛ اما تو نیستی که ببینی و شونه به شونه ام راه بری، تا صدای قدم هامون خواب کوچه های شهر رو پاره کنه؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت 20:1  توسط رضا  | 
 

من سالهاست که به معجزه ی همخوابگی دستها ایمان آورده ام؛

                                                   تنها، دستم به دستت نمی رسد.

 

نمی بینی نگاههایمان شورند؟

- مثل آب دریا که تشنه تر مان می کند-

و صداهایمان دغل شده اند؟!

 

                              من از آغاز در آینه خوانده بودم،

                              نباید جز به دست ها امید داشت،

                              و جز از حنجره ی این قلم نفس بریده، راستی خواست.

                              افسوس!!

                              نه چشم های تو خط مرا می خوانند،

                              و نه دست های من به دست تو می رسند!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت 13:50  توسط رضا  | 
 


پاهای تو عزم دویدن فاصله ها را کرده اند، 
و نمی دانند دستان من در این خاک، بال نمی شوند!

من سنگ شده ام، سنگین شده ام،
   دیگر به گرد پای تو هم نمی رسم!
                                        برو!

من هم روزی خاک می شوم، و همسفر باد می روم...

 

پ.ن:
۱- یخ چشمانم را آب می کند آرام، آرام، شعله ی نفرتی که به جانم انداخته اند..
۲- ما که تنها پیوندمان خون است.خونم را عوض می کنم!! که دیگر همین نسبت خونی را هم نداشته باشیم!! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 20:39  توسط رضا  | 
 

پرسیدم: چرا من؟

گفت: میخوام ببینم، بچه پاستوریزه هایی مثل تو، توی رختخواب فرق اشون با بقیه چیه؟!

[خیلی دلم می خواست بهش ثابت کنم اونقدرها هم که اون فکر میکنه، پاستوریزه نیستم؛ اما...]

پوزخندی زدم و گفتم: هیچ!!

گفت: یعنی چی؟

گفتم: یعنی هیچ فرقی ندارن! توی رختخواب، همه مثل هم ان ...

[همینطور بر و بر نگام می کرد. انگاری نفهمید که گفتم: خداحافظ!]

 

 

پ.ن

1- شاید تنها فرق آدمها، توی رفتن و نرفتن به رختخواب، با امثال تو باشه!!

2- باور کن تنهای هووی تو ، "تنهایی" خودمه که گاهی به همه کس و همه چیز ترجیح اش میدم...

3- چقدر فاصله هست بین تو و تو !!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 7:36  توسط رضا  | 

 

بالاخره بغض بهار ترکید؛ حسودی ام شد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 18:48  توسط رضا  | 
 

مقروض ترین "وجودِ" عالمِ هستی خداست! که شش، هفت میلیار آدم سمج، با گردن تیزِ عصیان کرده و نعره های بلند - روی زمین - طلبکارش هستند!!!

پ.ن:
اینجا نوشتن هم شده کارِ حضرت فیل!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 22:28  توسط رضا  | 
 

مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر
                                ناتمام است درخت!

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات

مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوسه و عید 
      در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد 
          و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف 
                                            تشنه زمزمه ام

مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد 
                                    پس چه باید بکنم؟
   من که در لخت ترین موسم بی چهچهه سال 
                                        تشنه زمزمه ام

بهتر آن است که برخیزم
              رنگ را بردارم
               روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم ....

« سهراب سپهری »

گرمم کن .. 

پ.ن:

۱- پ.ن ها، شخصی هستن و مخاطب خاص دارن! مطمئنم اونایی که باید بدونن، میدونن!!
۲- حالم خوبه!
۳- آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست / هر کجا هست، خدایا! به سلامت دارش...
۴- هنوزم من بهترینم! تو باختن، تو بردن، تو نقش بازی کردن... بگو میدونی الان چه حالی دارم؛ تا بگم: نه، نمیدونی!!!
۴- بعد از چند سال، اومدن بهار رو واقعا دارم حس می کنم!!!
۵- این روزها، همش یاد یه ترانه ی قدیمیِ اونورِ آبی می افتم: اومد بهارُ /  بوی یارُ /  این بهار از اون بهارا شد/ .../ از در رسیدُ / مارو دیدُ / با نگاهی عاشق ماشد...
۶- شدیدا احساس «فُرغون» بودن، دارم!! چون با یه طومار از سفارشات خرید، فرستاده میشم بازار و شبیه یه «فُرغون پُر» بر میگردم خونه!! مردِ خونه ای گفتن!!!
۷- اعتراف می کنم که املای درست «فُرغون» رو بلد نیستم و شانسی نوشتم! اگر اشتباهه عذر میخوام.
۸- سال نو مبارک! سرخ سرخ باشید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 16:10  توسط رضا  | 

 

 هر چی بیشتر می گذره، بیشتر به «بی حرفی» خو می گیرم! با خودم میگم: شاید بهتره اونچه رو که پشت قاب چشم هام می گذره، برای خودم نگه دارم و به این «سکوت» اعتماد کنم! نمیدونم! گاهی از خودم می پرسم: رضا! تو واقعا برای اینجا وقت نداری؟ یا اینکه نمیخوای وقت داشته باشی؟ ... من اینجا رو دوست دارم و دلم نمی خواد مثل مرداب بو بگیره، اما ... روزهای خوبی نیست!
صفحه ی وبلاگ رو که باز می کنم، این پیام «تو هم سکوت رو بشکن!!» بدجور میزنه تو ذوقم!! اما حتی حسِ ورداشتن همین دو خط کدِ جاوا هم نیست... روزهای خوبی نیست!
وقتی همه ی وجودت داره از ترس و خستگی می لرزه، سخته لبخند زدن و همون دوست، داداش، پسر، دایی رضا، عمو رضا، پسرعمه، پسرخاله یا همون پسرداییِ شاد و خندونِ همیشگی بودن! روزهای خوبی نیست!
ببین! قصه داره تلخ تر از همیشه نقل میشه. دلم میسوزه به حال اون آقاکوچولویی که امروز سفیدِ و فردا سیاه! به حال باباش که زن و بچه داشت و قایمکی عاشق یه دختر جَوون شده بود. به حال مادرش که بی خبر از عاشقیّت(!) شوهرش، فکر می کرد خیلی زرنگه که از یه مرد زن و بچه دارِ دیگه، قول ازدواج و حتی خوشبختی گرفته!!! حالام که پرده ها افتاده و همه از راز هم باخبر شدن و... واویلا!! این وسط یکی نیست دلش به حال خودم بسوزه که شدم اون تلخکی که تلخندهاش دیگه خریدار نداره! ... روزهای خوبی نیست!
بهم نگو: رضا تو که از زندگی مردم خبر نداری، چرا ور میداری تو وبلاگت ازش می نویسی؟ خدا وکیلی، تو که خبر داری بهم بگو: غیر از اینه؟! ... نیست! روزهای خوبی نیست!

پ.ن:
1- به خیلی ها قول داده بودم این پست، پر عکس هایی باشه که تو این مدت تهییه کردم. اما منصرف شدم... همه ی عکس ها بی مناسبت شدن! شاید یه وقت دیگه!
2- پست بعدی شاید همین فردا باشه و شاید هم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 20:1  توسط رضا  | 
 

برای آدمهای کوچیکی مثل من، نوشتن از حسین(ع) یعنی رسیدن به بی حرفی؛ و گفتن از آقام ابوالفضل(ع) یعنی رسیدن به یه بغض تلخ ...

 خوانمت امروز در میدان جنگ
همزمان بارد به رویم تیر و سنگ
امتحانم کن! که چون عاشق شدم!؟
بی کفن،بی سر، تو را لایق شدم ..

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 17:38  توسط رضا 
 

بنده خدا! این هم پستی که خواسته بودی برای تو بنویسم؛ یه کابلUSB  از مغزم وصل کردم به پشت سیستم، که هر چی حرف تو سرم هست، بشنوی ...

1-       بُگذر از من؛ نمی خوام بزرگترین حسرت زندگیت باشم .. !!

2-       نمیدونم چرا همیشه آدمهای پاک قصه، قربانی آدمهای ناپاک قصه میشن!؟

3-        میان چشم و ابروی تو گیر و داری بود / شدم کشته در این میانه این چه کاری بود!؟

4-       خدایا! مگه نمیخواستی شرمنده ام کنی؟ تبریک میگم، موفق شدی.. حسابی روم کم شده!!

5-       به تماشا سوگند و به آغاز کلام ... واژه ای در قفس است...

6-    قلم رو که روی صفحه گذاشتم و شروع کردم به پررنگ کردن نقطه، فقط می خواستم به ذهنم فرصتی داده باشم برای پیدا کردن جای واژه ها و نوشتن... به خودم که اومدم دیدم واژه ها جای خودشونُ دادن به نقطه ی سیاه بزرگی که همه ی سفیدی صفحه رو پر کرده..

7-       لعنت به این همه واژه بی مصرف، که هیچ کدومش درد آدم رو، دوا نمیشه..

8-       گاهی اوقات، احساس می کنم خط سیر زندگیم، جلو نمیره؛ فقط سر جای خودش داره چین می خوره..

9-       شازده! تو فکر میکنی، کی باید تاوان دلهایی رو که به خاطر دلت می شکنم، پس بده!؟ من! مگه نه!؟

10-   چه کم و کوچیک میشن تو نظرم، آدمهایی که وقت سخنرانی تو جمع و تو و وبلاگ و.. خودشونو پشت یه مشت حرف و حدیث قلمبه و آیه ی تکرار، قایم میکنن. بدون اینکه هیچی ازش بفهمن..

11-  فرمودند: هم فاز ما نیستید! احتمالا یعنی ما از لشگر کفاریم و ایشون از سپاه حق!! ایضاً اضافه فرمودند: به تازگی از یک بنده خدایی استماع کرده اند، که چت با نامحرم جز در موارد ضروری حرام است! و علاوه بر اینکه خدا تو این دنیا کورت میکنه، اون دنیا ده فروند زنبور مامور میشن که روزی هزار بار نوک انگشتاتو نیش بزنن!!! و چقدر دلم می خواست بپرسم، جناب ملا! موارد ضرورت چــت با نامحرم رو چــــه کســــی تعیین می کنه!؟

12-   از اعمال جدیدی که تازه گیها و به فراخور زمان برای قبولی حج واجب شده، عبارتند از:

الف) بستن یک دستگاه طاق نصرت سر خیابون اصلی، به ضمیمه ی کلی پرچم و گل و بلبل و ... که هزینه ی کرایه داربست و برپا کردن متعلقاتش، تقریبا معادل پول جهیزیه ی یه عروس باشه!!!

ب) هفت روز و هفت شب ولـیـمه دادن به مردم نیازمند شهر از قبیل : شــهردار – اعضای شــواری شهر – فرماندار – فرمانده ناحیه انتـ ـ ـظامی و سـ ـ ـپاه و ارتـ ـ ـش و ...

ج) مِشِ هفت رنگ برای موهای خانم حاجی و کت و شلوار یک میلیون و خورده ای گِـ ـ ـراد، برای حاجی و پیراهن دِکُلتهِ ی قرمز، با چاک باز، تا روی لگن از بغل، برای دختر حاجی!! فقط و فقط برای آبروداری بین مردم!!!

13-   دست بردار از این در وطن خویش غریب..

14-   بحث زن گرفتن، تو خونه ی ما همچنان داغِ داغِ ، اما خوشبختانه سوژه من نیستم؛ داداشمه ...

15-  بعضی آدمها حیف ان، بد جوری هوسی شدم، روی اسم هاشون کلیک کنم، بعد از زندگیم Shift+Delete اشون کنم!!!

16-   عکس ما رو توی پ.ن4 پست قبلی انگار جز چند نفر، کسی متوجه اش نشده!!!

17-   ها!؟ چیه!؟ خیلی بد حرف میزنم!؟ آقا جان مدلشه! حرفی هست؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 16:28  توسط رضا  | 
 

خداوند تنهاست،
و به هر انسانی سهمی از ایــــن تنهایی عطا کرده
که با هیـــچ وجــــودی پر نمــی شود!!

 

پ.ن:

۱- فعلا دنیای خارج از قاب این مانیتور، برام جذاب تره. حوصله ی آدمک های دیجیتالیه اینجا رو ندارم .
۲- دخترک ممنون از بابت دعوتت به بازی، اما واقعیتش اینه که از آدمای اینجا جز یه نقاب چیزی نمی شناسم. همچنان آدم های واقعی رو ترجیح میدم ..
۳- از صداهای پشت پرده خوشم نمیآد. هرکی حرفی داره بیاد رو صحنه ..
۴- این منم !

 

  • دیگه نمیخوام «هیچ کس» باشم ! خودم میشم. همونی که تو لینک پ.ن۴ می بینید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 3:19  توسط رضا  | 
 

پ.ن:

۱- خیلی گرفتارم...
۲- تو یه هنرستان دیگه هم کلاس گرفتم، تقریبا تموم هفته، صبح و عصر سر کلاسم.
۳- خونه ای رو می شناسم که گنجینه ی دردٍ و بچه هایی رو که وارث حماقت پدر مادر هستن!
۴- آمار مسائلی که برای حلشون کاری ازم بر نمیاد، داره زیاد میشه!
۵- انگار منتظر یه اتفاقم، اما نمیدونم چی ... ؟
۶- دیروز سر کلاس به خاطر یه موضوعی، روی تخته نوشتم :
نی! نگویم چونکه تو خامی هنوز / در بهاری و ندیدستی تموز
در نیابد حال هیچ پخته خام / پس سخن کوتاه باید والسلام
.
.
نیم ساعت باقی مونده به زنگ، نه من یک کلمه حرف زدم، نه هيچ كدوم از دانش آموزها...

 

اضافه شده در ۲۴/۹/۱۳۸۶ توسط هیچ کس :

اینا رو یه بنده خدایی که هیچ آدرسی هم نداره، به اسم دختر مو قرمز، توی نظرات فرموده:

( انگاری خودت بچه نبودی، اینا چیه که واسه بچه ها نوشتی، این مولوی بازی بظاهر پر معنی ولی تو خالی رو برا خودت نگهدار تا نسل بعدی دیگه آخوند وامونده نشه، اگه کاری واسه بچه ها نمیتونی بکنی و از زور بیکاری معلم شدی مقصرش بچه ها نیستند، اشک و ناله واسه بچه ها نساز، شما ها دیگه چه جوری هستین، از مولوی خونیت هم تعجب دارم کاش همون مولوی رو هم درست بخونی که هرچی نوشته در شرایط خاصی نوشته، پخته و خام رو لا اقل با شرایط بسنج نه سرکلاس، فکر می کنی خیلی هنر کردی نیم ساعت بچه ها رو مثه خودت گیچ و ساکت کردی؟)

ما هم می فرماییم:

۱- هر کس بد ما به خلق گوید  / ما سینه ی وی نمی خراشیم
      ما خوبی او به خلق گوئیم /  تا هر دو دروغ گفته باشیم !!!

۲- اونایی که منو می شناسن، میدونن که من چه احساسی نسبت به دخترک مو قرمز دارم !! (با دیدن این کامنت خیلی دلم می خواد چشامو همچین از هم بازکنم و بگم: عجب!!! )

۳- بابا رخ بنمای!  شاید ماهم حرفایی داشته باشیم برا گفتن. یه طرفه به قاضی .... ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 10:31  توسط رضا  | 
 

نفس سنیگی از سینه اش بیرون داد و سرش را پائین انداخت؛ انگار به خودش نگاه می کرد؛ گفت: میبینی کار دل های زمانه را...؟
برای اجابت یک جفت چشــم محتاج و ملتمس، از سیمان سخت ترند؛ اما برای بندگی یک گوشه چشــم خمار از ریــمل(!) به تار مویی هم بند نیستند! ... چه مي شود كرد؟!


پ.ن:

چي شد كه فراموش كرديم؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 2:35  توسط رضا  | 
 

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت...




پ.ن:
۱- قضیه رو عشقی نکنین، موضوع یه چیز دیگه است!
۲- چشمامو می بندم که نبینم چی داره به سرم میاد.
۳- انگار یه وزنه ی یک تنی یا شایدم بیشتر، تو سرم تاب میخوره ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 15:53  توسط رضا  | 
 

آی راوی!
رسالت این قصه ها که می بافیم، پر کردن فاصله ها از حجم حقیقت است. نه فاحشه گری در دهان من و تو،  و لق لقه ی عاشقی در چشم دیگران!!
بیا دست برداریم از اجبار واژه ها به تن فروشی. نمی بینی خدا پشت این در بسته دل دل می کند برای در زدن!؟ بیا کمی صادقانه تر بگوئیم خدا ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/26ساعت 11:5  توسط رضا  | 
 

از بالای قله که به صدای شهر ها گوش کنی، صدای آدم ها تا هزار متری آسمان هم نمی رسد! بیچاره حنجره ی آدم، چه غریب افتاده در پیچ گلوی زمین!
گناه آسمان نیست که نم پس نمیدهد و این روزها جواب هیچ "خداخدایی" را نمیدهد. زمین، روزه ی سکوت گرفته است!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 14:41  توسط رضا  | 
 

واقـعیت این است که ما آدم ها،

 به دل باختن خیلـی محتاج تریم؛

                        تا دل بردن !!

 

 

پ.ن: (بی ربط)

تو یه هنرستان فنی پسروونه، موقتا مشغول تدریس شدم ... من همیشه عاشق تدریس بودم. نمیدونین چه کیفی داره پای تخته واستادن و توی گچ رفتن دستها تا مچ!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 17:31  توسط رضا  | 
 

 همه ی پول هایم را سر هم می گذارم. پول اجاره ی یک روز دستهایت، در سال هم نمی شود!! نرخ تورم امسال آن قدر بالاست که مجبورم پول اجاره ی دستهایت را از خودت قرض بگیرم ... کسی چـه می داند؟! شاید روزی آنقدر پولدار شدم که دستهایت را برای همیشه خریدم ...

 

پ.ن

یه دنیا بغض و ناتوانی !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 16:16  توسط رضا  | 
 

      امروز بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، راضی شدم که برم و یه خورده برای آزمون کاردانی به کارشناسی درس بخونم. لای یکی از کتابهایی رو که ترم اول دانشکده پاس کرده بودم، باز کردم. صفحه اولش نوشته بودم :
« ... در افریقا، هر آهویی که صبح از خوب بیدار می شود، می داند که باید از سریع ترین شیر، سریع تر بدود. و هر شیری که صبح از خواب بیدار می شود، می داند که فقط باید از کندترین آهو، تندتر بدود! ... مهم نیست که تو شیر هستی یا آهو. مهم این است که هر لحظه بدانی چقدر باید بدوی ... »
تمام امروز رو - با اینکه می دونستم فرق چندانی نداره! - به این فکر می کردم که من اون آهویی هستم که از سریع ترین شیر، سریع تر ندویده!؟ یا اون شیری که حتی نتونست از کندترین آهو، تندتر بدوه!؟

 

پ.ن :

۱- یه روز هم که خواستم پسر حرف گوش کنی باشم، حاشیه شلوغ کتابهام و خاطره هاشون نذاشت! ... به یک دست کتاب و جزوه با حاشیه های سفید و بدون هیچ شعر واررونه ای روی جلد، نیازمندیم!
۲- سخت محتاجم؛ تو مرا بس باش ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 19:23  توسط رضا  | 
 

امتداد جاده مرا می ترساند .

آرزویی انگار روی سینه جاده جان می سپارد ،

برای رسیدن ! 

شتابی انگار زیر چرخ های اتوبوس جان می گیرد ،  

برای دور شدن ! 

ضجه ای پر می گیرد از افق و سر می کوبد به شیشه .

دلم گواهی بد می دهد ...

                                     ... کجایی ؟! 

« هیچ کس »

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 17:57  توسط رضا  | 
 

افکارم از جنس بریده گی اند ،

و حرف هایم  مزه ی زهر مار می دهند ؛

دست خودم نیست ،

دستی دستی دارم می بازم !

 

 

پ.ن

۱- چقدر مسخره است که آدم هیچ کاری ازش برنیاد و زندگی اش رو فقط از مهر و سجاده و روزه و نذر ریارت امام رضا (ع) بخواد!

۲- کاش اینقدر خودمو خوار نمی خواستم! خدایا! کاش اینقدر منو خوار نمی خواستی ...

۳- دلم  این ترانه  رو میخواد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت 16:49  توسط رضا  | 
  

وقتش نرسیده بود و انجامش دادیم و نفمیدیم اش.

وقتش می رسد و می فهمیم اش و نمی توانیم انجامش دهیم.

دیر می شود.

و این یعنی مکافات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/14ساعت 18:49  توسط رضا  | 
 

        خدا بیامرز مادرم ؛ اون وقت ها چه ذوقی کرده وقتی فهمیده پسر زائیده. حتما کلی هم توی سرش خیالبافی کرده که شازده پسرش بعد ها، دکتری، مهندسی، پلیسی...چیزی میشه و مرد یه خونه اس !!

        کجاست حالا که ببینه پسرش در حال سبزی پاک کردن و پیاز خورد کردن و خیسوندن برنج توی آب و سابیدن کف زمین و شکستن یخ حوضه !! امروز نهار هم که آبگوشت بار گذاشته بود !!  بـ ـعـ ـلـ ـه !!

        اون وقت میگن چرا این مملکت پیشرفت نمیکنه ؟! خب معلومه آقا جون. جَوون مملکت، دانشگاه رفته، سربازی کرده، آی کیو در حد تیم ملی، انرژی و انگیزه در حد انفجار اتمی! مجبوره از بی کاری عین دختر چهارده ساله ی آفتاب ندیده، بشینه ته خونه و پا به پای خورد کردن پیاز اشک بریزه !! ... آقا من دردمو به کی بگم آخه؟!

 

پ.ن
       اهـــ .. ـوي! وهم ور نداردتون ها! درسته كه از هر انگشتم يه هنر ميريزه و براي خودم كلي كدآقا شدم ! ... اما به جان شما قصد ازدواج ندارم، می خوام ادامه تحصیل بدم!!

 

سوتی نامه
                    دیشب همراه با یکی از دوستام در حال یک مباحثه ی داغ بودم . بنده داشتم می فرمودم : ... که اگر فلان اتفاق بیفته، من قلبمو از جاش در میارم و عین دروازه بانهای توی زمین فوتبال می زنم زیرش و دیگه نیازش نخواهم داشت! و در همین حال هم وسط خیابون، پانتومیم این تصمیم رو اجرا می کردم، که موقع شوت کردن قلب خیالی، کفشم از پام در رفت و کم مونده بود وسط خیابون بزنه شیشه مغازه ی مردم رو بشکنه !! قيافه من و دوستم و آدماي اطرافمون در اون لحظه واقعا ديدني بود !!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/11ساعت 18:38  توسط رضا  | 
 

       دلــــــم شاد نمیشه ، با رنگ این چراغ های بی رنگ . دل جوون ته پس کوچه ی تنگ و تاریکِ دور از چشم چراغای رنگی ، اما با لرزیدن لب هاش روی لب های جی افش داره از زور شادی می ترکه …

من یادمه؛ تو اما فکر میکنی، چند تا از این صورتک های نقاشی شده با جدید ترین محصول "نیـــوا" و هیکلهای تراشیده از "مسی وی" و " هورمون سوستانازول !! "، یادشونه که امشب چهاردهم ماهِ و رنگ چراغونی خدا توی آسمون از همه ی این چراغونی ها خـوش رنگ تره ؟!

چه باک که مولودی خون شب میلاد،  "جنیفر لوپز" باشه و "هلی کوپتری"، دانس وسط خیابون ؟!  چه باک ؟ شب میلاد آقاس ….!!

 

.

.

 

ای پــادشــه خـوبــان ، داد از غــم تنــهــایــی

دل بی تو به جان آمد ، وقت است که باز آیی

 

 

 

پ.ن (بی ربط ! )

 

بساط امروز من با این بنده خدایی که تو مرکز گزینش، با من مصاحبه عقیدتی کرد، البته خودش ماجرایی بس جالب انگیزناک داره …

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 21:13  توسط رضا  | 

 

حیف ...

 

 حیف! ... کاشکی به جای دست ، بال داشتم ! دست که نیست آخه! زنجیریه خاکه ...

 

 

پ.ن

۱- خدمتم تموم شد، همین امروز.
۲- دلم برای اینجا تنگ شده بود.
۳- خدایا! یکی امون این روزا کم پیداست. من یا تو؟! .... آشتی؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/31ساعت 18:30  توسط رضا  | 
 

 

دام سخت است ، مگر یار شود لطف خدا

ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم

 


پ.ن :

۱- دقیقا ۴۶ روز دیگه خدمتم تموم میشه و منم سخت دنبال کار می گردم ... هر جای ایران هم که باشه برام مهم نیست ، ترجیحا هرجا به جز شهر خودم و هرچی دور افتاده تر بهتر ....

۲- حرف های این روزها نگفته بماند ‌، شاید تا بعد ، شاید هم تا همیشه ...

۳- ترجیح میدم چند وقتی کاری به کار اینجا نداشته باشم .

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 12:56  توسط رضا  | 
 

 

قحطی کلمه است ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 21:2  توسط رضا  | 
 

نسیم خنک - یه خیابون پر از چراغای رنگ وارنگ - کلی آدم رنگ وارنگ - پاساژ - مانتو شلوار نو - گوشی دوربین دار ۵ مگاپیکسل -  سردرد - سرگیجه - استفراغ - زندگی !؟ - هوس یه نخ سیگار - داروخانه شبانه روزی - کافی نت - وبلاگ - جیب خالی - سر درد - سرگیجه - استفراغ .....

 


پ.ن ۱ : خودتون با این کلمه ها یه چیزی سرهم کنید ، من که نه حوصله اشو دارم نه وقتشو نه پولشو !!!

پ.ن ۲ : همچنان حس جواب دادن به هیچ کامنتی نیست . اگه سیاستتون کامنت در برابر کامنته ، شرمنده ام حسش نیست ....

پ.ن ۳ : خدا .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/24ساعت 21:41  توسط رضا  |