خدایا!
چقدر خوب تر می بود اگر هر کدام از ما آدمهایت را روی ستاره ای « تنها » می آفریدی و هر شب از حسرت تنهایی می مردیم!!
تا اینکه اینچنین کنار هم بلولیم. تن پاره کنیم و خون بمکیم و هر شب در حسرت تنهایی بمیریم...
مشغول درس خوندن، برای کنکور کاردانی به کارشناسی( ۲۱ تیر ) هستم! پس همچنان در غیبت به سر می برم!
پ.ن:
اگه بذارن!!
باز قطره هاي بارون، تلخ و شور شدن؛ يعني که خدا هم لاي ابراي سرخ و کبودش دلش گرفته و هق هق ميزنه...
جاده لاي چينُ واچينِ بغضِ قله هاي زاگرس گم ميشه؛ باد لاي انگشتاي دستم مي رقصه؛ قطره هاي بارون، آروم آروم روي پلک هاي داغم ميشنن و به چشمام جرات باريدن ميدن!!
ضبط صوت ماشين، تو گوش جاده فرياد مي زنه:
بذار قسمت کنيم تنهايي مونو، ميون سفره ي شب تو بامن
بذار بين من و تو ، دستاي ما، پلي باشه واسه از خود گذشتن
به رقص جوونه هاي سبز گندم فکر مي کنم، توي دست باد؛ به تک درخت پير چمنزار، که قامتش خم شده اما هنوز سرپاست؛ به خدا و اين همه عظمت...؛ به کوه، دره، باد، بارون، افق هاي بي انتها...؛ به بغضي که بيخ گلوي دستامو گرفته و دست از سرم بر نمي داره...!! به اينکه چقدر ناقصه عظمت کوه و دره هاي خدا، بدون تو!! چقدر سردِ اين باد و چقدر تلخِ اين بارون، بدون تو...
پ.ن
نه، وصل ممکن نيست،
هميشه فاصله اي هست.
اگرچه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دلاويز و تُرد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه ي حيرت ميان دو حرف، حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست،
صداي فاصله هايي که
- غرق ابهامند.
- نه، صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند و با شنيدن يک هيچ، مي شوند کدر! (سهراب سپهري)
آینه جان، فدای آن نگاه معصوم و غمگین ات، من که گفته بودم خواب دنیا را باور نکن، همیشه برای از ما بهتران تعبیر می شود!!
ثانیه ها لاف زیاد می زنند، فریب شان را نخور!! لحظه ها عمرشان به همان لحظه است، و تو زود فراموش می کنی...
آدمها! همیشه عکس های بی جانی هستند که در ثانیه ها قاب می شوند و با آنها می روند! قربان قد و بالایت؛ طعم لحظه ها همیشه تلخ نمی ماند ...
پ.ن:
راستی چه فایده ای داره که هنوزم پیراهن و شلوارم رو اتو می زنم، صورتم رو اصلاح می کنم، بوی عطرم همه ی کوچه رو ور میداره؛ اما تو نیستی که ببینی و شونه به شونه ام راه بری، تا صدای قدم هامون خواب کوچه های شهر رو پاره کنه؟!
من سالهاست که به معجزه ی همخوابگی دستها ایمان آورده ام؛
تنها، دستم به دستت نمی رسد.
نمی بینی نگاههایمان شورند؟
- مثل آب دریا که تشنه تر مان می کند-
و صداهایمان دغل شده اند؟!
من از آغاز در آینه خوانده بودم،
نباید جز به دست ها امید داشت،
و جز از حنجره ی این قلم نفس بریده، راستی خواست.
افسوس!!
نه چشم های تو خط مرا می خوانند،
و نه دست های من به دست تو می رسند!
پاهای تو عزم دویدن فاصله ها را کرده اند،
و نمی دانند دستان من در این خاک، بال نمی شوند!
من سنگ شده ام، سنگین شده ام،
دیگر به گرد پای تو هم نمی رسم!
برو!
من هم روزی خاک می شوم، و همسفر باد می روم...
پ.ن:
۱- یخ چشمانم را آب می کند آرام، آرام، شعله ی نفرتی که به جانم انداخته اند..
۲- ما که تنها پیوندمان خون است.خونم را عوض می کنم!! که دیگر همین نسبت خونی را هم نداشته باشیم!!
پرسیدم: چرا من؟
گفت: میخوام ببینم، بچه پاستوریزه هایی مثل تو، توی رختخواب فرق اشون با بقیه چیه؟!
[خیلی دلم می خواست بهش ثابت کنم اونقدرها هم که اون فکر میکنه، پاستوریزه نیستم؛ اما...]
پوزخندی زدم و گفتم: هیچ!!
گفت: یعنی چی؟
گفتم: یعنی هیچ فرقی ندارن! توی رختخواب، همه مثل هم ان ...
[همینطور بر و بر نگام می کرد. انگاری نفهمید که گفتم: خداحافظ!]
پ.ن
1- شاید تنها فرق آدمها، توی رفتن و نرفتن به رختخواب، با امثال تو باشه!!
2- باور کن تنهای هووی تو ، "تنهایی" خودمه که گاهی به همه کس و همه چیز ترجیح اش میدم...
3- چقدر فاصله هست بین تو و تو !!
مقروض ترین "وجودِ" عالمِ هستی خداست! که شش، هفت میلیار آدم سمج، با گردن تیزِ عصیان کرده و نعره های بلند - روی زمین - طلبکارش هستند!!!
پ.ن:
اینجا نوشتن هم شده کارِ حضرت فیل!!
مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت!
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات
مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم؟
من که در لخت ترین موسم بی چهچهه سال
تشنه زمزمه ام
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم ....
« سهراب سپهری »
پ.ن:
۱- پ.ن ها، شخصی هستن و مخاطب خاص دارن! مطمئنم اونایی که باید بدونن، میدونن!!
۲- حالم خوبه!
۳- آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست / هر کجا هست، خدایا! به سلامت دارش...
۴- هنوزم من بهترینم! تو باختن، تو بردن، تو نقش بازی کردن... بگو میدونی الان چه حالی دارم؛ تا بگم: نه، نمیدونی!!!
۴- بعد از چند سال، اومدن بهار رو واقعا دارم حس می کنم!!!
۵- این روزها، همش یاد یه ترانه ی قدیمیِ اونورِ آبی می افتم: اومد بهارُ / بوی یارُ / این بهار از اون بهارا شد/ .../ از در رسیدُ / مارو دیدُ / با نگاهی عاشق ماشد...
۶- شدیدا احساس «فُرغون» بودن، دارم!! چون با یه طومار از سفارشات خرید، فرستاده میشم بازار و شبیه یه «فُرغون پُر» بر میگردم خونه!! مردِ خونه ای گفتن!!! ![]()
۷- اعتراف می کنم که املای درست «فُرغون» رو بلد نیستم و شانسی نوشتم! اگر اشتباهه عذر میخوام.
۸- سال نو مبارک! سرخ سرخ باشید!
هر چی بیشتر می گذره، بیشتر به «بی حرفی» خو می گیرم! با خودم میگم: شاید بهتره اونچه رو که پشت قاب چشم هام می گذره، برای خودم نگه دارم و به این «سکوت» اعتماد کنم! نمیدونم! گاهی از خودم می پرسم: رضا! تو واقعا برای اینجا وقت نداری؟ یا اینکه نمیخوای وقت داشته باشی؟ ... من اینجا رو دوست دارم و دلم نمی خواد مثل مرداب بو بگیره، اما ... روزهای خوبی نیست!
صفحه ی وبلاگ رو که باز می کنم، این پیام «تو هم سکوت رو بشکن!!» بدجور میزنه تو ذوقم!! اما حتی حسِ ورداشتن همین دو خط کدِ جاوا هم نیست... روزهای خوبی نیست!
وقتی همه ی وجودت داره از ترس و خستگی می لرزه، سخته لبخند زدن و همون دوست، داداش، پسر، دایی رضا، عمو رضا، پسرعمه، پسرخاله یا همون پسرداییِ شاد و خندونِ همیشگی بودن! روزهای خوبی نیست!
ببین! قصه داره تلخ تر از همیشه نقل میشه. دلم میسوزه به حال اون آقاکوچولویی که امروز سفیدِ و فردا سیاه! به حال باباش که زن و بچه داشت و قایمکی عاشق یه دختر جَوون شده بود. به حال مادرش که بی خبر از عاشقیّت(!) شوهرش، فکر می کرد خیلی زرنگه که از یه مرد زن و بچه دارِ دیگه، قول ازدواج و حتی خوشبختی گرفته!!! حالام که پرده ها افتاده و همه از راز هم باخبر شدن و... واویلا!! این وسط یکی نیست دلش به حال خودم بسوزه که شدم اون تلخکی که تلخندهاش دیگه خریدار نداره! ... روزهای خوبی نیست!
بهم نگو: رضا تو که از زندگی مردم خبر نداری، چرا ور میداری تو وبلاگت ازش می نویسی؟ خدا وکیلی، تو که خبر داری بهم بگو: غیر از اینه؟! ... نیست! روزهای خوبی نیست!
پ.ن:
1- به خیلی ها قول داده بودم این پست، پر عکس هایی باشه که تو این مدت تهییه کردم. اما منصرف شدم... همه ی عکس ها بی مناسبت شدن! شاید یه وقت دیگه!
2- پست بعدی شاید همین فردا باشه و شاید هم...
برای آدمهای کوچیکی مثل من، نوشتن از حسین(ع) یعنی رسیدن به بی حرفی؛ و گفتن از آقام ابوالفضل(ع) یعنی رسیدن به یه بغض تلخ ...
خوانمت امروز در میدان جنگ
همزمان بارد به رویم تیر و سنگ
امتحانم کن! که چون عاشق شدم!؟
بی کفن،بی سر، تو را لایق شدم ..
بنده خدا! این هم پستی که خواسته بودی برای تو بنویسم؛ یه کابلUSB از مغزم وصل کردم به پشت سیستم، که هر چی حرف تو سرم هست، بشنوی ...
1- بُگذر از من؛ نمی خوام بزرگترین حسرت زندگیت باشم .. !!
2- نمیدونم چرا همیشه آدمهای پاک قصه، قربانی آدمهای ناپاک قصه میشن!؟
3- میان چشم و ابروی تو گیر و داری بود / شدم کشته در این میانه این چه کاری بود!؟
4- خدایا! مگه نمیخواستی شرمنده ام کنی؟ تبریک میگم، موفق شدی.. حسابی روم کم شده!!
5- به تماشا سوگند و به آغاز کلام ... واژه ای در قفس است...
6- قلم رو که روی صفحه گذاشتم و شروع کردم به پررنگ کردن نقطه، فقط می خواستم به ذهنم فرصتی داده باشم برای پیدا کردن جای واژه ها و نوشتن... به خودم که اومدم دیدم واژه ها جای خودشونُ دادن به نقطه ی سیاه بزرگی که همه ی سفیدی صفحه رو پر کرده..
7- لعنت به این همه واژه بی مصرف، که هیچ کدومش درد آدم رو، دوا نمیشه..
8- گاهی اوقات، احساس می کنم خط سیر زندگیم، جلو نمیره؛ فقط سر جای خودش داره چین می خوره..
9- شازده! تو فکر میکنی، کی باید تاوان دلهایی رو که به خاطر دلت می شکنم، پس بده!؟ من! مگه نه!؟
10- چه کم و کوچیک میشن تو نظرم، آدمهایی که وقت سخنرانی تو جمع و تو و وبلاگ و.. خودشونو پشت یه مشت حرف و حدیث قلمبه و آیه ی تکرار، قایم میکنن. بدون اینکه هیچی ازش بفهمن..
11- فرمودند: هم فاز ما نیستید! احتمالا یعنی ما از لشگر کفاریم و ایشون از سپاه حق!! ایضاً اضافه فرمودند: به تازگی از یک بنده خدایی استماع کرده اند، که چت با نامحرم جز در موارد ضروری حرام است! و علاوه بر اینکه خدا تو این دنیا کورت میکنه، اون دنیا ده فروند زنبور مامور میشن که روزی هزار بار نوک انگشتاتو نیش بزنن!!! و چقدر دلم می خواست بپرسم، جناب ملا! موارد ضرورت چــت با نامحرم رو چــــه کســــی تعیین می کنه!؟
12- از اعمال جدیدی که تازه گیها و به فراخور زمان برای قبولی حج واجب شده، عبارتند از:
الف) بستن یک دستگاه طاق نصرت سر خیابون اصلی، به ضمیمه ی کلی پرچم و گل و بلبل و ... که هزینه ی کرایه داربست و برپا کردن متعلقاتش، تقریبا معادل پول جهیزیه ی یه عروس باشه!!!
ب) هفت روز و هفت شب ولـیـمه دادن به مردم نیازمند شهر از قبیل : شــهردار – اعضای شــواری شهر – فرماندار – فرمانده ناحیه انتـ ـ ـظامی و سـ ـ ـپاه و ارتـ ـ ـش و ...
ج) مِشِ هفت رنگ برای موهای خانم حاجی و کت و شلوار یک میلیون و خورده ای گِـ ـ ـراد، برای حاجی و پیراهن دِکُلتهِ ی قرمز، با چاک باز، تا روی لگن از بغل، برای دختر حاجی!! فقط و فقط برای آبروداری بین مردم!!!
13- دست بردار از این در وطن خویش غریب..
14- بحث زن گرفتن، تو خونه ی ما همچنان داغِ داغِ ، اما خوشبختانه سوژه من نیستم؛ داداشمه ...
15- بعضی آدمها حیف ان، بد جوری هوسی شدم، روی اسم هاشون کلیک کنم، بعد از زندگیم Shift+Delete اشون کنم!!!
16- عکس ما رو توی پ.ن4 پست قبلی انگار جز چند نفر، کسی متوجه اش نشده!!!
17- ها!؟ چیه!؟ خیلی بد حرف میزنم!؟ آقا جان مدلشه! حرفی هست؟
خداوند تنهاست،
و به هر انسانی سهمی از ایــــن تنهایی عطا کرده
که با هیـــچ وجــــودی پر نمــی شود!!
پ.ن:
۱- فعلا دنیای خارج از قاب این مانیتور، برام جذاب تره. حوصله ی آدمک های دیجیتالیه اینجا رو ندارم .
۲- دخترک ممنون از بابت دعوتت به بازی، اما واقعیتش اینه که از آدمای اینجا جز یه نقاب چیزی نمی شناسم. همچنان آدم های واقعی رو ترجیح میدم ..
۳- از صداهای پشت پرده خوشم نمیآد. هرکی حرفی داره بیاد رو صحنه ..
۴- این منم !
پ.ن:
۱- خیلی گرفتارم...
۲- تو یه هنرستان دیگه هم کلاس گرفتم، تقریبا تموم هفته، صبح و عصر سر کلاسم.
۳- خونه ای رو می شناسم که گنجینه ی دردٍ و بچه هایی رو که وارث حماقت پدر مادر هستن!
۴- آمار مسائلی که برای حلشون کاری ازم بر نمیاد، داره زیاد میشه!
۵- انگار منتظر یه اتفاقم، اما نمیدونم چی ... ؟
۶- دیروز سر کلاس به خاطر یه موضوعی، روی تخته نوشتم :
نی! نگویم چونکه تو خامی هنوز / در بهاری و ندیدستی تموز
در نیابد حال هیچ پخته خام / پس سخن کوتاه باید والسلام
.
.
نیم ساعت باقی مونده به زنگ، نه من یک کلمه حرف زدم، نه هيچ كدوم از دانش آموزها...
اضافه شده در ۲۴/۹/۱۳۸۶ توسط هیچ کس :
اینا رو یه بنده خدایی که هیچ آدرسی هم نداره، به اسم دختر مو قرمز، توی نظرات فرموده:
( انگاری خودت بچه نبودی، اینا چیه که واسه بچه ها نوشتی، این مولوی بازی بظاهر پر معنی ولی تو خالی رو برا خودت نگهدار تا نسل بعدی دیگه آخوند وامونده نشه، اگه کاری واسه بچه ها نمیتونی بکنی و از زور بیکاری معلم شدی مقصرش بچه ها نیستند، اشک و ناله واسه بچه ها نساز، شما ها دیگه چه جوری هستین، از مولوی خونیت هم تعجب دارم کاش همون مولوی رو هم درست بخونی که هرچی نوشته در شرایط خاصی نوشته، پخته و خام رو لا اقل با شرایط بسنج نه سرکلاس، فکر می کنی خیلی هنر کردی نیم ساعت بچه ها رو مثه خودت گیچ و ساکت کردی؟)
ما هم می فرماییم:
۱- هر کس بد ما به خلق گوید / ما سینه ی وی نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوئیم / تا هر دو دروغ گفته باشیم !!!
۲- اونایی که منو می شناسن، میدونن که من چه احساسی نسبت به دخترک مو قرمز دارم !! (با دیدن این کامنت خیلی دلم می خواد چشامو همچین از هم بازکنم و بگم: عجب!!! )
۳- بابا رخ بنمای! شاید ماهم حرفایی داشته باشیم برا گفتن. یه طرفه به قاضی .... ؟!
نفس سنیگی از سینه اش بیرون داد و سرش را پائین انداخت؛ انگار به خودش نگاه می کرد؛ گفت: میبینی کار دل های زمانه را...؟
برای اجابت یک جفت چشــم محتاج و ملتمس، از سیمان سخت ترند؛ اما برای بندگی یک گوشه چشــم خمار از ریــمل(!) به تار مویی هم بند نیستند! ... چه مي شود كرد؟!
پ.ن:
چي شد كه فراموش كرديم؟!
آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت...
پ.ن:
۱- قضیه رو عشقی نکنین، موضوع یه چیز دیگه است!
۲- چشمامو می بندم که نبینم چی داره به سرم میاد.
۳- انگار یه وزنه ی یک تنی یا شایدم بیشتر، تو سرم تاب میخوره ...
آی راوی!
رسالت این قصه ها که می بافیم، پر کردن فاصله ها از حجم حقیقت است. نه فاحشه گری در دهان من و تو، و لق لقه ی عاشقی در چشم دیگران!!
بیا دست برداریم از اجبار واژه ها به تن فروشی. نمی بینی خدا پشت این در بسته دل دل می کند برای در زدن!؟ بیا کمی صادقانه تر بگوئیم خدا ...
از بالای قله که به صدای شهر ها گوش کنی، صدای آدم ها تا هزار متری آسمان هم نمی رسد! بیچاره حنجره ی آدم، چه غریب افتاده در پیچ گلوی زمین!
گناه آسمان نیست که نم پس نمیدهد و این روزها جواب هیچ "خداخدایی" را نمیدهد. زمین، روزه ی سکوت گرفته است!!
واقـعیت این است که ما آدم ها،
به دل باختن خیلـی محتاج تریم؛
تا دل بردن !!
پ.ن: (بی ربط)
تو یه هنرستان فنی پسروونه، موقتا مشغول تدریس شدم ... من همیشه عاشق تدریس بودم. نمیدونین چه کیفی داره پای تخته واستادن و توی گچ رفتن دستها تا مچ!!
همه ی پول هایم را سر هم می گذارم. پول اجاره ی یک روز دستهایت، در سال هم نمی شود!! نرخ تورم امسال آن قدر بالاست که مجبورم پول اجاره ی دستهایت را از خودت قرض بگیرم ... کسی چـه می داند؟! شاید روزی آنقدر پولدار شدم که دستهایت را برای همیشه خریدم ...
پ.ن
یه دنیا بغض و ناتوانی !
امروز بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، راضی شدم که برم و یه خورده برای آزمون کاردانی به کارشناسی درس بخونم. لای یکی از کتابهایی رو که ترم اول دانشکده پاس کرده بودم، باز کردم. صفحه اولش نوشته بودم :
« ... در افریقا، هر آهویی که صبح از خوب بیدار می شود، می داند که باید از سریع ترین شیر، سریع تر بدود. و هر شیری که صبح از خواب بیدار می شود، می داند که فقط باید از کندترین آهو، تندتر بدود! ... مهم نیست که تو شیر هستی یا آهو. مهم این است که هر لحظه بدانی چقدر باید بدوی ... »
تمام امروز رو - با اینکه می دونستم فرق چندانی نداره! - به این فکر می کردم که من اون آهویی هستم که از سریع ترین شیر، سریع تر ندویده!؟ یا اون شیری که حتی نتونست از کندترین آهو، تندتر بدوه!؟
پ.ن :
۱- یه روز هم که خواستم پسر حرف گوش کنی باشم، حاشیه شلوغ کتابهام و خاطره هاشون نذاشت! ... به یک دست کتاب و جزوه با حاشیه های سفید و بدون هیچ شعر واررونه ای روی جلد، نیازمندیم!
۲- سخت محتاجم؛ تو مرا بس باش ...
امتداد جاده مرا می ترساند .
آرزویی انگار روی سینه جاده جان می سپارد ،
برای رسیدن !
شتابی انگار زیر چرخ های اتوبوس جان می گیرد ،
برای دور شدن !
ضجه ای پر می گیرد از افق و سر می کوبد به شیشه .
دلم گواهی بد می دهد ...
... کجایی ؟!
« هیچ کس »
افکارم از جنس بریده گی اند ،
و حرف هایم مزه ی زهر مار می دهند ؛
دست خودم نیست ،
دستی دستی دارم می بازم !
پ.ن
۱- چقدر مسخره است که آدم هیچ کاری ازش برنیاد و زندگی اش رو فقط از مهر و سجاده و روزه و نذر ریارت امام رضا (ع) بخواد!
۲- کاش اینقدر خودمو خوار نمی خواستم! خدایا! کاش اینقدر منو خوار نمی خواستی ...
۳- دلم این ترانه رو میخواد ...
وقتش نرسیده بود و انجامش دادیم و نفمیدیم اش.
وقتش می رسد و می فهمیم اش و نمی توانیم انجامش دهیم.
دیر می شود.
و این یعنی مکافات!
خدا بیامرز مادرم ؛ اون وقت ها چه ذوقی کرده وقتی فهمیده پسر زائیده. حتما کلی هم توی سرش خیالبافی کرده که شازده پسرش بعد ها، دکتری، مهندسی، پلیسی...چیزی میشه و مرد یه خونه اس !!
کجاست حالا که ببینه پسرش در حال سبزی پاک کردن و پیاز خورد کردن و خیسوندن برنج توی آب و سابیدن کف زمین و شکستن یخ حوضه !! امروز نهار هم که آبگوشت بار گذاشته بود !! بـ ـعـ ـلـ ـه !!
اون وقت میگن چرا این مملکت پیشرفت نمیکنه ؟! خب معلومه آقا جون. جَوون مملکت، دانشگاه رفته، سربازی کرده، آی کیو در حد تیم ملی، انرژی و انگیزه در حد انفجار اتمی! مجبوره از بی کاری عین دختر چهارده ساله ی آفتاب ندیده، بشینه ته خونه و پا به پای خورد کردن پیاز اشک بریزه !! ... آقا من دردمو به کی بگم آخه؟!
پ.ن
اهـــ .. ـوي! وهم ور نداردتون ها! درسته كه از هر انگشتم يه هنر ميريزه و براي خودم كلي كدآقا شدم ! ... اما به جان شما قصد ازدواج ندارم، می خوام ادامه تحصیل بدم!!
سوتی نامه
دیشب همراه با یکی از دوستام در حال یک مباحثه ی داغ بودم . بنده داشتم می فرمودم : ... که اگر فلان اتفاق بیفته، من قلبمو از جاش در میارم و عین دروازه بانهای توی زمین فوتبال می زنم زیرش و دیگه نیازش نخواهم داشت! و در همین حال هم وسط خیابون، پانتومیم این تصمیم رو اجرا می کردم، که موقع شوت کردن قلب خیالی، کفشم از پام در رفت و کم مونده بود وسط خیابون بزنه شیشه مغازه ی مردم رو بشکنه !! قيافه من و دوستم و آدماي اطرافمون در اون لحظه واقعا ديدني بود !!
دلــــــم شاد نمیشه ، با رنگ این چراغ های بی رنگ . دل جوون ته پس کوچه ی تنگ و تاریکِ دور از چشم چراغای رنگی ، اما با لرزیدن لب هاش روی لب های جی افش داره از زور شادی می ترکه …
من یادمه؛ تو اما فکر میکنی، چند تا از این صورتک های نقاشی شده با جدید ترین محصول "نیـــوا" و هیکلهای تراشیده از "مسی وی" و " هورمون سوستانازول !! "، یادشونه که امشب چهاردهم ماهِ و رنگ چراغونی خدا توی آسمون از همه ی این چراغونی ها خـوش رنگ تره ؟!
چه باک که مولودی خون شب میلاد، "جنیفر لوپز" باشه و "هلی کوپتری"، دانس وسط خیابون ؟! چه باک ؟ شب میلاد آقاس ….!!
.
.
ای پــادشــه خـوبــان ، داد از غــم تنــهــایــی
دل بی تو به جان آمد ، وقت است که باز آیی
پ.ن (بی ربط ! )
بساط امروز من با این بنده خدایی که تو مرکز گزینش، با من مصاحبه عقیدتی کرد، البته خودش ماجرایی بس جالب انگیزناک داره …

حیف! ... کاشکی به جای دست ، بال داشتم ! دست که نیست آخه! زنجیریه خاکه ...
پ.ن
۱- خدمتم تموم شد، همین امروز.
۲- دلم برای اینجا تنگ شده بود.
۳- خدایا! یکی امون این روزا کم پیداست. من یا تو؟! .... آشتی؟!
دام سخت است ، مگر یار شود لطف خدا
ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
پ.ن :
۱- دقیقا ۴۶ روز دیگه خدمتم تموم میشه و منم سخت دنبال کار می گردم ... هر جای ایران هم که باشه برام مهم نیست ، ترجیحا هرجا به جز شهر خودم و هرچی دور افتاده تر بهتر ....
۲- حرف های این روزها نگفته بماند ، شاید تا بعد ، شاید هم تا همیشه ...
۳- ترجیح میدم چند وقتی کاری به کار اینجا نداشته باشم .
نسیم خنک - یه خیابون پر از چراغای رنگ وارنگ - کلی آدم رنگ وارنگ - پاساژ - مانتو شلوار نو - گوشی دوربین دار ۵ مگاپیکسل - سردرد - سرگیجه - استفراغ - زندگی !؟ - هوس یه نخ سیگار - داروخانه شبانه روزی - کافی نت - وبلاگ - جیب خالی - سر درد - سرگیجه - استفراغ .....
پ.ن ۱ : خودتون با این کلمه ها یه چیزی سرهم کنید ، من که نه حوصله اشو دارم نه وقتشو نه پولشو !!!
پ.ن ۲ : همچنان حس جواب دادن به هیچ کامنتی نیست . اگه سیاستتون کامنت در برابر کامنته ، شرمنده ام حسش نیست ....
پ.ن ۳ : خدا .
از این سفره سرد و خالی
از این ســرپـنــاه خــیـالـی
نجاتــم بـده ، نجاتــم بـده
از این خواب عاشق کش بد
از این فــکــر بـــایــد نــبــایــد
نجـــاتـم بــده ، نجــاتـم بــده
پ.ن :
۱ - خدایا چرا حالا ؟! خودت هم خوب می دونی که می تونست خیلی زود تر از این ها اتفاق بیافته ! حالا دیگه میخوام چکار ؟! . . . توکه خوب بلدی بسوزونی ، بازم بسوزون !!!
۲ - درست لحظه ای که نباید ، اتفاق می افتد ؛
هرگز لحظه ای که باید ، اتفاق نمی افتد ؛
این لجبازی از سر چیست با آدمی دارد عشق ؟!
۳ - هی به خودم میگم : هیـچ وقــت نمیشه یه اشتباه رو با یه اشتباه دیگه جبران کرد . حــتی اگه اشتباه دوم صد برابر اولی شیرین باشه !!! اما دیگه خسته ام از این همه طعم گس ... باز دارم خر میشم ...
۴ - دیروز ( ۱۰/ خرداد ) اینجا بیست و دو ساله شد و من یک ساله . اینجا هم داره کم کم بو می گیره ... حوصله اشو ندارم ، دیگه اون « قرنی از باران » ی نیست که می خواستم ... جواب کامنت ها رو هم اگه نمیدم ، بی خیال ؛ بذارین به هر حسابی که دوست دارین !!!!
۵ - دلگیرم از هجوم قاصدک های بی خبر / بد خبر !
۶ - نمیدونم !!!!!!!
آلوده به اوج لذت
جلوی آینه می ایستم ،
چقدر خوشگل شده ام ؛
مثل یک خنجر به خون آلوده !
درخشنده ؛
همانقدر که لبه ی تیز خنجر ،
همانقدر که بی پروایی نگاهم .
داغ ؛
همانقدر که خون روی خنجر ،
همانقدر که سرخی روی گونه هایم !!
« هیچ کس »
پ.ن ۱: جنون های زودگذر و حالتهای هیستیریک ! ... برا هر آدمی گاهی پیش میاد از این لحظه های دوست داشتنی .
پ.ن ۲: اعتراف می کنم که گاهی دیوونه وار عاشق خودم میشم !!
پ.ن ۳: برای خوشگل بودنم ، مدرک دارم !!!
ایمانیم آغشته به تردید
خروش موجیم در پای صخره
شو ق گفتنیم هم بستر سکوت
آرزو ایم بر آورده در خواب
خواب رسیدنیم نا تمام
.... دلیل بغض همیم بی دلیل ....
« هیچ کس»
پ.ن : حرف جدیدی نبود . نمیدونم چرا هوس کردم این پست قدیمی رو دوباره بنویسم ؟!
گیرم که کرم خاکی ها هم پیله کردند
و
خواب پرواز دیدند ،
یعنی پروانه می شوند آخرش ؟
.
.
.
خودمانیم ؛
نمی شوند !!
« هیچ کس »
بی خیال ( به خودم میگم ! ) . اینم یکی مثل همه اونایی که خوندی !!
بی خیال ( به تو میگم ! ) منم یکی مثل همه این بالایی ها که اومدن و گفتن و رفتن ... بدون شروع ، بدون پایان . مثل یه پاره خط تو فضا . . .
نه جانم ! ( به خودم میگم و به تو ! ) نه جانم ! به این سادگی نیست . البته اینم گفته باشم : به اون سختی هم نیست . . . اصلا شاید نیست . . .
آره جانم ( به تو می گم ! ) ما یه مشت گم کرده راهیم که هروقت به هم می رسیم ، فقط آدرس اشتباهی رو به هم میدیم ....
آره جانم ( به خودم میگم ! )
.
.
.
آنکه پر نقش زد این دایره ی مینایی
کس
ندانست
که
در
گردش
پرگار
چه
کرد
!
!
پ.ن ۱: اصولا آدم خوش قولی نیستم ؛ حتی نسبت به قول هایی که به خودم میدم . ( به پست قبل مراجعه کنید )
پ.ن ۲: این پست در حقیقت یه کامنته که با دیدن وبلاگ یه دوست ، براش نوشته بودم . اما الان . . .
پ.ن ۳: دوست عزیز ، این پست رو فقط بخاطر وجود تو و کامنتایی بی نام و نشونی که برام میذاری ، گذاشتم . حرفای من با تو هم در مورد سکوت پست قبل ، بمونه بین من و من ! حرفاتو دوست دارم ، تنهام نذار اینجا ...
سکوت می کنم ،
نه اینکه حرفی نیست ؛
شاید سکوت . . .
« هیچ کس »
پ.ن : دوستم می گفت : هروقت پیش پدرم حرف نا مربوطی مــی زنم ، با عصــبانیت میــگه : آخه پسره ی نادون ، "حرف زدن" بلد نیستی . "حرف نزدن" که بلدی !!! حرف نزن !
باید یاد بگیرم حرف نزدن رو . . .
دیوار ها را بشکن ، ما باید با هم باشم ؛
شاید ایمن نباشیم ،
اما حتما شاد خواهیم بود . . . .

تولدت مبارک
و ما همچنان ،
دوره می کنیم ، شب را و روز را
هنوز را . . .
« احمد شاملو »
پ.ن ۱: بدجوری خودمو یاد " سرهنگ آئورلیانو بوئندیا " ، یکی از قهرمان های رمان صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز میندازم !!
پ.ن ۲: حس هیچ کاری نیست ، حتی مردن !
پ.ن ۳: هی میام اینجا و این عکس بالای وبلاگ رو نیگا می کنم . هی به خودم میگم : رضا ! به نظرت این پاها کی خسته میشن و از نفس می افتن ؟!!!
پ.ن ۴: هیــــــــــــــــــــــــــــــــــشکی مث من بلد نیست ادای عاشقا رو در بیاره ( با لهجه صمد ، تو فیلم صمد آرتیست می شود ) !!!
پ.ن ۵: دوست عزیز نظر نوزدهمی ، هم تو پست قبلی و هم تو این پست ، اگه زحمت بکشی و قسمت نظرات رو باز کنی و پایین همون کامنت خودت رو نگاه کنی ، دیگه مجبور نیستی به قول خودت لج منو در بیاری !!! ( چشمک همراه با یه کوچولو دهن کجی !! )
بعضی از زن ها
فقط
مردونگی آدم رو تحریک می کنن !
پ.ن ۱ : هیچ برام مهم نیست در موردم چی فکر می کنید !
پ.ن ۲ : استاد کوچولوی عزیرم به یه بازی دعوتم کرده . اینم بازی من :
۱- ماه اول سال ۸۵ که تموم شد یه ماه به تموم شدن خدمتم نزدیک تر شدم
۲- ماه دوم سال ۸۵ که تموم شد یه ماه به تموم شدن خدمتم نزدیک تر شدم
.
.
۷- ماه هفتم سال ۸۵ که تموم شد یه ماه به تموم شدن خدمتم نزدیک تر شدم
.
.
بیشتر هم میتونم بگم !
هرکی هم که دوست داره از طرف من به این بازی دعوته . برین حالشو ببرین .
اضافه شده توسط هیچ کس در : ۹/۱/۱۳۸۶
انگار به " پ.ن ۱ " توجه نکردین ! به رنگ قرمز می نویسم که کاملا تو چشم باشه و بیشتر بهش توجه کنید .
پ.ن ۱ : هیچ برام مهم نیست درموردم چی فکر می کنید !
.... اسمش پیام بود ، سوم دبیرستان رشته انسانی. می گفت ادبیات رو دوست داره ... تا ظهر مدرسه بود و عصرها کنار خیابون دست فروشی می کرد ... می گفت یه مادر پیر داره با یه داداش که سربازه ... روم نشد بپرسم خواهرم داره یا نه ؟!
اجاره نشین بودن ... ماهی 180 هزار تومن کرایه میدادن .. آخه پول پیش نداشتن که بدن ، مجبور بودن کرایه بیشتری بدن ...
.
.
ازش پرسیدم اینجوری زندگی برات سخت نیست ؟ اخماش رفت تو هم ...
گفت : که چی؟ چون سخته باید برم بمیرم ؟ پس ننه ام چی ؟ آینده ام چی ؟ آبروم چی؟ ...
می گفت : دلم نمیخواد تو عید ، ننه ام جلو فامیل شرمنده باشه و ....
.
.
.
پ.ن ۱: دلم می سوزه ... دلم .. دلم ...
پ.ن ۲: سال نو مبارک !
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم فراق ، نکته به نکته مو به مو
اضافه شده در ۱۹/۱۲/۱۳۸۵ توسط هیچ کس :
همچنان محتاج سکوتم ....
سید هانی عزیز از بابت اون کامنت قشنگت که برای پست قبلی گذاشته بودی ممنون . فقط ای کاش تو و همه اون دوستانی که اینجا برام کامنت گذاشتن ( تو ـ آگر ـ هانیبال ـ مریم عارف ـ دیدی و ... و حتی اون گریه عزیز بی نام و نشون که نمیدونم کیه که چشم بسته غیب گفته و منو از جهنمی می ترسونه که نمیدونم خودش روزی چند بار بهش فکر میکنه و چقدر جدی اش میگیره ؟! ...) ، احتمالا فکر نکنید که این دست نوشته های من یه ژست ادبی وبلاگ نویسی بیشتر نیست و همین جوری رو هوا یه چیزی نوشتم ...
آخه سيد جان اينجا چه جای اين حرفاست ؟! که به قول سيد مهدی شجاعی من ميگم : "من به يک ليلی محتاجم" ؛ ميگن برو زن بگير ....
آره راس ميگی .. خودمم ميدونم نه خودمو شناختم نه خدامو اگرنه اينجور سرگردون نبودم ....
اصلا از همونه که دارم ميسوزم و جليز و وليز می کنم ....
با خودم ميگم اگه معامله است که تو اين دنيا زندگی نکنم و اون دنيا به عوضش تو بهشت زندگی کنم ؛ که آقا جان من نقدمو نسيه نمی کنم ... همين جا و نعمتا و خوب و بدش برای من بس ....
اما اگر نه ؛ ( که واقعا هم نه ! ) و حکايت يه چيز ديگه است و هدف يه جای ديگه .... پس من چه مرگمه ؟! چرا باور ندارم اين حکايت و هدف رو ؟ چرا اين همه لغزش؟! چرا اين همه اشتباه می کنم ؟! .....
آره خوب ؛ راس میگی ! راستشو بخوای خودمم میدونم دارم دروغ میگم و با اين حرفا و اين ننه من غريبم بازی ها نميشه " آدم " شد ؛ ولی خب لامذهب آخه بيخيال هم نميشه .... همين زندگی گندی رو هم که دارم نمي ذازه با خيال راحت ادامه بدم ..... هی گناه پشت گناه و هی ترس پشت ترس .. بابا آخه يه کدومش ؛ يا به حال خودم رهام کنه تا هر غلطی دلم ميخواد بکنم و ترسی هم نباشه ؛ حسرت ضرری هم نباشه ، يا يه امداد غيبی ، چيزی ، بفرسته و هدايتم کنه .... آقا جان به هر چی که باور دارید قسم ، نمیخوام برام ماه دو شقه کنه تا ایمان بیارم ها ... فقط یه ذره ، یه تغییر کوچیک ، یه چیزی که این ذهن پر از حجاب من درکش کنه ... همونم از سرم زیادیه ....
حالا هی شما بیاین و بگین آخ و اوووخ و وای! ببین یارو چی گفته ؟! کفر گفته! خودش هم نفهمیده چی گفته ! برا بالا بردن آمار بازدید از وبلاگش کولی بازی در آورده ... من نمیدونم این همه مسلمون خدا شناس و خود شناسی که اینجا میان و برای من لب می گزن ، یکیشون نیست که بتونه من گمراه رو هدایت کنه ؟! چار تا آیه و نشونه بیاره تا دیگه کفر نگم ؟! ....
پ.ن ۱: دخترک مو قرمز ؛ میبینی ؟! حتی داشتن تو هم گناهه ! چرا بهشون نمیگی تو هم از تبار همین هدایت شده های با خدایی و من گمراه ! چرا نمیگی تو هم بادیدن این پرت و پلا گویی های من هر لحظه داری دور و دور تر میشی ؟! چرا نمی گی احتمال داشتن تو برای من مساوی با احتمال اتفاق افتادن همون آرزوی بچه گی بود که شب می خوابیدم با این خیال که فردا اتاق تا سقف پر هزار تومنی سبزه (!) و فردا هیچ خبری از یه سکه پنج تومنی زرد هم نبود !
پ.ن ۲: آهای خدا ! هنوزم به خاطر ساختن من و امثال من و اینایی که میبینی ، به خودت فتبارک ا ... میگی ؟!!
.... چرا رهایم نمی کنی ؟ "بنده" اگر می خواهی اندکی یقین مرا بس است برای بندگی. اگر نه شیرینی میوه های بهشتی ات ارزانی آنهایی که به امیدش گرسنگی کشیدند . روزه های من همه شان مشکوک اند و قضا کردنشان احتیاط واجب !
حوری های سیه چشمت هم پاداش همانهایی که حوالی غروب خیابان ولیعصر ، چشمشان به دختران نا محرم نیفتاد و سیاهی مکس فاکتور و سپیدی پن کیک "پارمیس" و "پارمیدا" را ندیدند. چشمان من بیش از آنی که باید چریده اند !
آخر تورا چه سود که از ترس جهنمت " الا بذکر ا ... " بگویم و هیچ به " تطمئن القلوب " ات نرسم ؟! پس چرا آرامم نمی کند تسبیحت ؟!
رهایم کن ...
به اندکی یقین اگر زلالم نمی کنی ، رهایم کن . مرا همین سکوت پاره ها و نگاه رنگ پریده ی دخترک مو قرمز بس !
« هیچ کس »
پ.ن ۱ : می گن از هرچیزی که بترسی همون سرت میاد ...این روزا خیلی از جهنمی شدن می ترسم .
پ.ن ۲ : شاید خودت ندونی و لی باور کن سبزی شاخه های طوبی بهشتی باید جلوی قرمزی موهات لنگ بندازه ..
پ.ن ۳ : دخترک مو قرمز ، هنوزم منو دعا میکنی ؟!
تهدید می کرد به ۴۸ ساعت بازداشت
فقط و فقط
به جرم خوندن آواز غیر مجاز*
تو محوطه پادگان نظامی !
پ.ن : به جای ۴۸ ساعت اگه تموم شیش ماه باقیمونده رو هم بازداشت می کرد ، عمرا ازش خواهش نمی کردم بی خیال شه ...
* ... آسمون سنگی شده ..... خدا انگار خوابیده ...... انگار از اون بالاها گریه ها مو ندیده .....
اضافه شده توسط هیچ کس در تاریخ : ۲۸/۱۱/۱۳۸۵
... یه چند نفری اعتراض کرده بودن ... اینارو مینویسم که دیگه کسی به خودش زحمت هدایت بنده رو نده ...
اولا : بابت این ترانه و مثلا توهینی که به خدا شده ..... اونی که اون بالاست ؛ صداش در نمياد ... من نميدونم اين همه وکيل از کجا پيدا شدن ... اصلا اگه خدای منه دوس دارم از اين بدتر هم بهش بگم ... حرفی هست ؟!
دوما : به قول روحانی فیلم مارمولک " راه های رسیدن به خدا به تعداد آدمای روی زمینه ..."
راه منم مهندسی معکوس خدا پرستیه ! می خوام اصلا فحش بدم ، ناسزا بگم ... خداست دیگه حتما می تونه یه جوری هدایتم کنه ... آدمم کنه ! نمیتونه یعنی؟!
دلم
تنگ شده است ؛
برای آغوشی ، که خیلی هم مطمئن نیستم ؛
« مال من باشد » *
« هیچ کس»
* فعل این جمله رو تو هر زمانی (ماضی ، مضارع ، مستقبل ) که صرف کنی ، خیالی نی