تبليغاتX
قرنی از باران - 95
 


پاهای تو عزم دویدن فاصله ها را کرده اند، 
و نمی دانند دستان من در این خاک، بال نمی شوند!

من سنگ شده ام، سنگین شده ام،
   دیگر به گرد پای تو هم نمی رسم!
                                        برو!

من هم روزی خاک می شوم، و همسفر باد می روم...

 

پ.ن:
۱- یخ چشمانم را آب می کند آرام، آرام، شعله ی نفرتی که به جانم انداخته اند..
۲- ما که تنها پیوندمان خون است.خونم را عوض می کنم!! که دیگر همین نسبت خونی را هم نداشته باشیم!! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 20:39  توسط رضا  |