من سالهاست که به معجزه ی همخوابگی دستها ایمان آورده ام؛
تنها، دستم به دستت نمی رسد.
نمی بینی نگاههایمان شورند؟
- مثل آب دریا که تشنه تر مان می کند-
و صداهایمان دغل شده اند؟!
من از آغاز در آینه خوانده بودم،
نباید جز به دست ها امید داشت،
و جز از حنجره ی این قلم نفس بریده، راستی خواست.
افسوس!!
نه چشم های تو خط مرا می خوانند،
و نه دست های من به دست تو می رسند!