تبليغاتX
قرنی از باران - 103
 

حرفم را بشنو، حرف من حرف ساده ايست. من هنوز عاشقم؛ حتي حالا که دورتر و تاريک تر از هميشه ام!! مي بيني؟! ديگر تمام نمي شوم، مثل تو که هيچ وقت تمامي نداري، مثل دلتنگي ها که هيچ وقت تمامي ندارند، فقط... فقط گاهي شکل سايه روشنِ غبار آلودِ اين سالهاي خشک مي شوم و رنگ مي بازم... نمي دانم!
دلم گرفته... تابستان امسال عجيب بوي پائيز مي دهد! اما راستش پائيزِ بي کيف و کتاب نو، پائيزِ بي درخت هاي سرخ، پائيز بي نَفَس، که پائيز نيست!!
دلم هواي آوارگي کرده، قبيله روز به روز غريبه تر مي شود و من دلم سفر مي خواهد، دلم جاده مي خواهد، جاده اي که مقصدش بالاخانه ي اجاره ايِ سه در چهارِ پيرزني است تنها... دلم سکوت مي خواهد، دلم تنهايي مي خواهد، دلم بهانه مي گيرد... بهانه ي بوي اسپند، بهانه ي سالهاي دور، سالهاي بي خبري... بهانه ي دايره هاي بي خيالي، دايره ي چرخ وفلک، دايره ي سماع و سرنا و دهل... دلم... دلم خوب است، تنها بهانه مي گيرد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 11:3  توسط رضا  |