تبليغاتX
قرنی از باران - 105
 

من،
خالی از عطفه و خشم
گیج و مبهوت، بین بودن و نبودن
عشق،
آخرین همسفر من
مثل تو، منو رها کرد
حالا دستام مونده و تنهایی من

ای دریغ ازمن
که بیخود مثل تو گم شدم،
گم شدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو
که مثل عکس عشق
هنوزم، داد میزنی تو آینه ی من

وای!!
گریه مون هیچ
خنده مون هیچ
باخته و برنده مون هیچ
تنها آغوش تو مونده، غیر از اون هیچ ...


 پ.ن
نمیدونم چرا گاهی ما آدما دیوانه وار، همدیگه رو  آزار می دیم؟! روبروی هم، چشم به چشم هم می دوزیم، و با خنجرای توی دستمون به تن هم زخمه می زنیم!! ... هیچ شده از این همه خون بترسیم؟!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 20:37  توسط رضا  |