تبليغاتX
قرنی از باران - 106

 

از الطاف روزگار منور اينکه زبون آدميزاد بند مياد از سر حيرت!! موندم چه بايد کرد؟!
پيراهني رو که کهنه ميشه، دور ميندازي.. غذايي رو که مزه اش رو نمي پسندي، نمي خوري.. چيزي رو که پول خريدنشُ نداري، بيخيال ميشي.. رشته ي تحصيلي ئي رو که به دردت نمي خورده، عوض ميکني.. کتابي رو که نمي فهمي، مي بندي.. شهري رو که به درد زندگي نمي خوره، ترک ميکني.. صورتي رو که دوست نداري، نمي بيني.. صدايي رو که خوشايندت نيست، نمي شنوي.. دوستي رو که دوستيش آزارت ميده، از خودت ميروني.. پدري، برادري، خواهري، فاميلي رو که حقّ نسبت اش رو در حقّت بجا نيورده، فراموش ميکني و بهش فکر نمي کني.. زني رو که مايه ي آرامشت نيست، ميفرستي خونه باباش و خلاص.. بتي رو که برات خدايي نميکنه، ميشکني.. بالا ميري .. پائين مياي.. اما با زندگي و روزگاري که هيچ رقمه به کامت نيست، چه کار میکنی؟!

پ.ن
1- خسته ام. از آدما، از خودم ..
2- کاش ميشد: دنيا منهاي آدما.. يا منهاي من!!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 23:51  توسط رضا  |