تبليغاتX
قرنی از باران - 108
 

سلام
انشاءالله که حال همگی خوبه و سالم و سر حال هستید. نماز روزه هاتون هم قبول حق باشه.
راستش این مدل نوشتن رو اصلا دوست ندارم٬ اما خب شاید بد هم نباشه چند کلام خودمونی حرف زدن..
من بازم دانشجو شدم، و این بار مهمون همدان.. راستش از سال ۸۱ که برای اولین بار رفتم دانشگاه تا وقتی که رفتم خدمت سربازی و بعدش هم تو این یه سالی که حق التدریس آموزش و پرورش بودم و گاهی هم خارج از مدرسه کارای مرتبط با رشته ام (نرم افزار کامپیوتر) رو انجام می دادم٬ خیلی ها راست و دروغ٬ الکی یا از سر احترام بهم میگفتن «مهندس».. اما چون واقعیت این بودن که من یه کاردان بودم و نه مهندس!! شنیدن این عنوان بهم حال که نمیداد هیچ٬ حالم رو هم می گرفت.. اما از حالا به بعد شنیدنش اساسی به آدم حال میده و جیگرم بجای این چند سال خماری حال میاد..(تا کور شه چشمات از حسودی!! اینا رو نمیگم که هِرهِر بخندی. میگم که از این به بعد مهندس صدام کنی.. )

اما از این حرف و بذله گویی ها گذشته٬ انتظار نداشتم که همدان قبول شم. تصور می کردم باید شهر بزرگتری قبول شم٬یه جایی مثل تهران٬ اصفهان یا شیراز.. اما خوب دسته گل سازمان سنجش تو این جریان بومی سازی و نزدیکی خرم آباد (شهرمن) به همدان، داستان دیگه ای رو رقم زد..
القصه٬ این روزا حال عجیبی دارم. جدایِ از تکاپو و فکر جفت و جور کردن مقدمات ثبت نام و هماهنگ کردن برنامه ی کاری و برنامه ی کلاسهای دانشگاه (آخه تصمیم دارم نصف هفته رو اینجا بمونم و تو هنرستان کلاس بگیرم و نصف دیگه اش رو برم همدان..) مدام به این فکر می کنم که چه زود گذشت!! سالهای سفید٬ سالهای سیاه و شاید الان هم سالهای خاکستری..!!
به آرزوهایی فکر می کنم که چه دور و دست نیافتنی بودن تو اون سالها و الان که تو غوغای برآورده شدنشون هستم، می بینم چقدر کم و کوچیک بودن و هیچ دردی رو از دلم دوا نمی کنن.. دلی که هنوز چشم به برآورده شدن آرزوهاش(البته از نوع بروز و تازه) داره..!! و خدا میدونه که وقت برآورده شدن اینها، هنوزم تشنه باشه یا نه..؟! به تفاوت ها فکر می کنم، به شوق و ذوقی که سال 81 برای رفتن به دانشگاه داشتم و بی خیالی حالا..
به نصف هفته هایی که از حالا تا دوسال دیگه مال من هستن.. همونطور که دلم میخواد.. نصف هفته هایی که منم و جاده.. منم و اتاق های بی حرفی.. منم و نگاه های غریبه ای که کاری به کارم ندارن.. منم و سرمایی که همیشه تنم رو آزار میده اما عادت مزمن شبگردی های تنهاییم رو حاد تر می کنه. و خدا میدونه که تنهایی شبگردی کردن تو شبای یخ زده چه حالی میده ..!!
از حالا تا دو سال منم و من، که اگه بعد از دو سال نتونستم این نصف هفته ها رو تبدیل به همه ی هفته کنم، اقلا همین رو نگه دارم .. شاید تا آخر عمر!!

یاحق

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 0:49  توسط رضا  |