تبليغاتX
قرنی از باران - 117
 

گاهی سکوت می کنی٬ تا به حرف تازه ای  برسی... حرفی، آنقدر بزرگ و نو، که به رسیدن مؤمن ات کند... اما هربار که در راه حرفی پیدا می کنی، در نظرت کوچک تر از آن میاید که گفته شود. بی آنکه بدانی حرف بزرگ تو  همان حرف ساده و کوچک است که در تاب حنجره ات خاموش می میرد و فروغ از چشمانت می برد... «حرف من حرف ساده ایست، من هنوز عاشقم!! حتی حالا که دورتر و تاریک تر از همیشه ام ...» 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 14:26  توسط رضا  |