تبليغاتX
قرنی از باران - 119

 
(برای تو)


اغلب آدما جرأت بازی کردن و احیاناً باختن رو ندارن. تمام عمر نقاب یه آدم عاقل رو به صورت می زنن و خودشون رو پشت یه سری مصلحتِ به ظاهر عاقلانه پنهون می کنن.. تمام وجودشون پر از تردیدایی هست که مثل خوره تو جونشونه، اما ترس اینکه مبادا تردیدشون درست باشه و ببازن، هرگز بهشون جرأت امتحان کردن نمیده..
من اما هرگز نترسیدم و نتونستم با تردید هام بسازم!! من، فخر می فروشم به تو و امسال تو. به خاطر اینکه جرأت کردم تمام آدم های زندگی ام رو امتحان کنم.. تمام اونهایی رو که مدعی دو ستی و محبت و موندگاری بودن..
و جالبه، که تو و بقیه مدعی ها، با اولین حرف درشت من و اولین اخم، بدون کوچکترین تلاشی برای موندن، میدون رو خالی کردین و رفتید!!!
                                 … و چه خوب!  خوشحالم که دیگه نیستید!!

 
پ.ن:
۱- دلم آدمای تازه می خواد. از اونا که پشت و روشون٬ یکی باشه..
۲- هزار بار دیگه هم که قمار کنم و ببازم٬ جلوتر از تویی هستم که از ترس باخت٬ تن به بازی نمیدی..
۳- چون نمی خوام آلوده هرکسی بشم٬ دلیل نمیشه فکر کنی خیلی مغرورم و به قول تو خودم رو می گیرم!!
۴- پسرک کاکل زری من٬ همین وبلاگه که امروز پدرش ۲۴ ساله شد و خودش ۳ ساله..
۵- عزیزان دل بنده٬ من گفتم که خیلی کتاب دوست دارم. اما دلیل نمیشه که روز تولدم ۶ تا هدیه بگیرم که هر ۶ تا کتاب باشن!! (  نمی گید بچه عقده ایی میشه؟! تازه ۳ تاشو هم قبلا خوندم  )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 11:58  توسط رضا  |