امروز بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، راضی شدم که برم و یه خورده برای آزمون کاردانی به کارشناسی درس بخونم. لای یکی از کتابهایی رو که ترم اول دانشکده پاس کرده بودم، باز کردم. صفحه اولش نوشته بودم :
« ... در افریقا، هر آهویی که صبح از خوب بیدار می شود، می داند که باید از سریع ترین شیر، سریع تر بدود. و هر شیری که صبح از خواب بیدار می شود، می داند که فقط باید از کندترین آهو، تندتر بدود! ... مهم نیست که تو شیر هستی یا آهو. مهم این است که هر لحظه بدانی چقدر باید بدوی ... »
تمام امروز رو - با اینکه می دونستم فرق چندانی نداره! - به این فکر می کردم که من اون آهویی هستم که از سریع ترین شیر، سریع تر ندویده!؟ یا اون شیری که حتی نتونست از کندترین آهو، تندتر بدوه!؟
پ.ن :
۱- یه روز هم که خواستم پسر حرف گوش کنی باشم، حاشیه شلوغ کتابهام و خاطره هاشون نذاشت! ... به یک دست کتاب و جزوه با حاشیه های سفید و بدون هیچ شعر واررونه ای روی جلد، نیازمندیم!
۲- سخت محتاجم؛ تو مرا بس باش ...