تبليغاتX
قرنی از باران - 83
 

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت...




پ.ن:
۱- قضیه رو عشقی نکنین، موضوع یه چیز دیگه است!
۲- چشمامو می بندم که نبینم چی داره به سرم میاد.
۳- انگار یه وزنه ی یک تنی یا شایدم بیشتر، تو سرم تاب میخوره ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 15:53  توسط رضا  |