نفس سنیگی از سینه اش بیرون داد و سرش را پائین انداخت؛ انگار به خودش نگاه می کرد؛ گفت: میبینی کار دل های زمانه را...؟
برای اجابت یک جفت چشــم محتاج و ملتمس، از سیمان سخت ترند؛ اما برای بندگی یک گوشه چشــم خمار از ریــمل(!) به تار مویی هم بند نیستند! ... چه مي شود كرد؟!
پ.ن:
چي شد كه فراموش كرديم؟!