هر چی بیشتر می گذره، بیشتر به «بی حرفی» خو می گیرم! با خودم میگم: شاید بهتره اونچه رو که پشت قاب چشم هام می گذره، برای خودم نگه دارم و به این «سکوت» اعتماد کنم! نمیدونم! گاهی از خودم می پرسم: رضا! تو واقعا برای اینجا وقت نداری؟ یا اینکه نمیخوای وقت داشته باشی؟ ... من اینجا رو دوست دارم و دلم نمی خواد مثل مرداب بو بگیره، اما ... روزهای خوبی نیست!
صفحه ی وبلاگ رو که باز می کنم، این پیام «تو هم سکوت رو بشکن!!» بدجور میزنه تو ذوقم!! اما حتی حسِ ورداشتن همین دو خط کدِ جاوا هم نیست... روزهای خوبی نیست!
وقتی همه ی وجودت داره از ترس و خستگی می لرزه، سخته لبخند زدن و همون دوست، داداش، پسر، دایی رضا، عمو رضا، پسرعمه، پسرخاله یا همون پسرداییِ شاد و خندونِ همیشگی بودن! روزهای خوبی نیست!
ببین! قصه داره تلخ تر از همیشه نقل میشه. دلم میسوزه به حال اون آقاکوچولویی که امروز سفیدِ و فردا سیاه! به حال باباش که زن و بچه داشت و قایمکی عاشق یه دختر جَوون شده بود. به حال مادرش که بی خبر از عاشقیّت(!) شوهرش، فکر می کرد خیلی زرنگه که از یه مرد زن و بچه دارِ دیگه، قول ازدواج و حتی خوشبختی گرفته!!! حالام که پرده ها افتاده و همه از راز هم باخبر شدن و... واویلا!! این وسط یکی نیست دلش به حال خودم بسوزه که شدم اون تلخکی که تلخندهاش دیگه خریدار نداره! ... روزهای خوبی نیست!
بهم نگو: رضا تو که از زندگی مردم خبر نداری، چرا ور میداری تو وبلاگت ازش می نویسی؟ خدا وکیلی، تو که خبر داری بهم بگو: غیر از اینه؟! ... نیست! روزهای خوبی نیست!
پ.ن:
1- به خیلی ها قول داده بودم این پست، پر عکس هایی باشه که تو این مدت تهییه کردم. اما منصرف شدم... همه ی عکس ها بی مناسبت شدن! شاید یه وقت دیگه!
2- پست بعدی شاید همین فردا باشه و شاید هم...